زن می توان بود...

 

دیروز رفتم لم دادم زیر دست نرگس جون و چشامو بستم تا یکی یکی موهای دور ابرومو

بکنه.دیدم ارزش نداره با این همه توپ و تانک و مسلسل خیابون انقلاب برم پیش آزاده.

بعد که کارش تموم شد و کلی از ابروهام تعریف کرد...

خودمم پاشدم و کلی جلوی آینه وایسادم و سعی کردم از ابروهام خوشم بیاد و لذت

ببرم...ابروهام قشنگه خب... : پی

سعی کردم فکر نکنم به ابروی باریک و چهره زیبای ندا...

بعدش هم هانیه اومد و رفتیم طرف شهرک و گشتیم و...

مردم داشتن خرید می کردن خوشحال و آسوده. اون بالا خبری نبود. دخترکان مغرور با

چهره های پر رنگ و موهای طلایی دست در بازوی پسران جوانی که به نظر چیزی جز

یه جیب گنده نبودن...

 

گفتم که.... اون بالا خبر زیادی نبود.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸