یه شب به یاد موندنی...

 

همه مون نیاز داشتیم به چنین ضیافتی...تا آقای دوست، آقای همکلاسی دوره

لیسانس خبر داد که قصد داره به دلیل معافیتش ما رو در رستورانی فاخر مهمون کنه

همه استقبال کردیم.

شب خوبی رقم خورد. بعد از دو هفته التهاب و اندوه و سرخوردگی. فضایی دوست

داشتنی، غذای عربی، کباب مصری و کباب مشکل، موسیقی زنده عالی...

خلاصه شبی زیبا و طولانی سپری کردیم در جوار دوستان. 

سعی کردیم فکر نکنیم که الان مردم دارن تو خیابون باتوم می‌خورن...الان موقع الله و

اکبره...

من از اونجایی که همه ترانه های قدیمی که خونده می‌شد رو از حفظ بودم و با خواننده

می خوندم احمد گفت که من باید پسر می‌بودم و بهترین شغل برای من شاگرد راننده

اتوبوس بود... ((:

من مث بچه ها همش به رسول می گفتم نریم!!!! شبو اینجا بمونیم!!!!

ازت ممنونم رسول با اینکه اینجا رو نمی خونی...

چقدر کم شده بودیم ولی...جای خالی پگاه و منصور خیلی خالی بود...

آخر شب حسین بهم زنگ زد...خیلی خوشحال شدم...خوب بود ..صداش که خوشحال

بود. از اون خنده های انفجاری....بازم خداروشکر که قبل از این جریانات آزاد شد.  

 

پ.ن1: امشب مهمون دارم. مهمون رسمی. خونواده عموم. تا حالا اینجوری مهمون

نداشتم. می خوام همه غذاها رو خودم درست کنم....

 

پ.ن 2: دیگه همین دیگه...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : از شادیهایم