تیرباران...

 

تیراول : اون موقعی که وبلاگم پابلیک بود، تقریبا همه کسایی که منو میشناختن اینجا

رو می‌خوندن...از همه چی می‌نوشتم. به قول حسین روبازی می کردم.

  از اینکه کی با کی کجا رفتم.

 خوشحالم یا ناراحت...خلاصه همه چی.

 اوجش تابستون 86 بود. قشنگترین روزای عمرمو تجربه کردم گرچه عمری نداشت این

روزا...متعاقبش شدید ترین اندوه و دلمردگی.

 می نوشتم که چقدر لحظات خوشی داشتم مثلا.

 بعدش هم از گریه هام نوشتم.

  تقریبا همه می دونستن چه خبره...یعنی انقدر نوشتم و بالا و پایین کردم تا قضیه

  تا حدودی حل شد واسه خودم.

می دونستم نوشته هام برای یه عده عجیبه. ولی خیلیا هم می گفتن که دوس دارن

نوشته هامو. به هرحال من دوس داشتم خودمو پابلیش کنم.

حالا ولی پشیمونم. آدم نباید خودشو به همه یاد بده...

تو آخرین روز 26 سالگیم یاد پست تولد پارسالم افتادم که اینو نوشتم.

 

تیر دوم: مرض دارم مگه که میرم وبلاگشو می‌خونم؟ هیچ حقی ندارم ولی هنوز هم

حسادت می‌کنم به کسایی که بهشون توجه داره...

امروز وقتی دیدم با اون عبارت لطیف خطابش کرده یه کم حالم گرفته شد. ولی بعد دیدم

 اون عبارت لطیف تر از مینای شهر خاموش نیست.

ولی زود به خودم مسلط شدم و دلمو آروم کردم. ایشالا که همیشه شاد باشه و با

آدمهای مناسب و خوب دمخور. اون هم روزای سخت زیاد داشته.

 

تیر سوم: مهمونیم خوب برگزار شد.

  ولی از ساعت 1:45 که رسیدم خونه تا 8:30 که مهمونام اومدن ممتد در حال کار بودم.

چند تا از ناخنام شکست. و ساعدم هم چسبید به فر!!! الان دو تا لکه بزرگ قهوه ای

روی دستم دارم. یعنی تا 5 شنبه که می‌خوام برم عروسی نگار خوب میشه؟ ): پیراهن

آستین بلند ندارم که....

تیر چهارم: شب جمعه لیله الرغائب بوده گویا...اصلا حواسم نبود. من به دعا خیلی

اعتقاد دارم. حیف شد.

خدا مگه لازمان و لامکان نیست؟ هوالذی علیم بذات الصدور  در ضمن.

من ولی از ماه رمضون به اینور نماز نخوندم. گرچه تو ماه رمضون پارسال امکان نداره

کسی بیشتر از من دعا کرده باشه...

بگذریم. به خودم تیر نزنم بهتره...

       

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸