داریم میایم عروسیت دختر...!!!

رفتم آرایشگاه اُبری...

مادلن موهامو کوتاه کرد. قشنگ شد...

همه آرایشگرا داشتن با هم ارمنی حرف میزدن و من لذت می بردم...

 

اینجا رو نمی خونی حیف. که بهت بگم نمی دونم چرا خوشحالم اینقدر که دارم میام

عروسیت؟ نمی دونم چرا همه چی رو یادم رفته...شایدم چون گوشتمو خوردی ولی

استخونمو دور ننداختی...

ولی حیف که هیییییچ از دامادت خوشم نمیاد!!!!! خدا کنه دعوام نشه با داماد تو این ٢

روز...

ولش کن حالا...

حالا خوشحالی؟ خودت که دوسش داری؟ شایدم چون میدونی خیلی دوست داره دلت

قرصه و خوشحالی...

خلاصه که خوشبخت بشی الهی....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ۱۳۸۸