مرگ مانند عشق سهمگين است........

 

اون قدیما ، گاهی با مریم و نگار درمورد خوشحالی و خوشبختی صحبت می کردیم.

 یادمه یه بارنگار به نقل از یه آدم مهم یه چیزی تو این مایه ها گفت: خوشبختی یعنی اینکه درزمانی که می خوای در مکانی باشی که دوست داری.......

 

من از دوشنبه اومدم خونه.......تا مدت نامعلوم..........از برق چشمای بابا معلومه که حضورم در اینجا خیلی بجاست بعد از این همه مدت......

به هدف این اومدم که این تابستونو یه کم استراحت کنم و انرژی ذخیره کنم تا مهر....البته بیشتر استراحت فکری.

از استراحت جسمی حس بیزاری دارم حتی...!

ولی مگه دست از سر خودم ورمیدارم؟؟؟

 

دیروز تولدم بود. ممنونم ازهمه دوستایی که با تلفن و آف و اس ام اس یادم کردن. البته چند نفراز دوستام خبری ازشون نشد و یه چند نفر دیگه که اصلا منتظرشون نبودم زنگ زدن....

شاید همیشه تو زندگی بهتره منتظر کسایی باشم که منتظرشون نیستم........!(شما دارین وبلاگ یه فیلسوف 24 ساله رو میخونین...!!!!)

 در مجموع دیروزروز قشنگی بود.

 

ولی امروز باخبر شدم که یکی از بهترین دوستای دبیرستانم مادرش رو از دست داده.....

 وقتی وارد مجلس ختم شدم، زبونم منو تنها گذاشت و سهمشو داد به چشمام.....

وقتی "یاسمین" رو برای مدتی طولانی در آغوش گرفته بودم ، نه زبونم در دهان چرخید و نه در اعماق ذهنم جمله ای که بار تسلی داشته باشه، یافتم.....

منی که سنگ صبور سالهای نوجوونیش بودم، امروز برای آروم کردن دوستم از دیوارهای اتاقش هم ناتوانتر بودم. فقط دستاشو گرفتم و اشک ریختم......

از وقتی برگشتم همش دارم به این فکرمی کنم که خدایا! از دست من چی برمیاد؟؟ از خودم بدم اومده.....

دارم به این نتیجه میرسم که برای خوشبختی کافی نیست که موقعی که میخوای در جای دلخواهت باشی.....

باید عزیزانت هم درزمانی که میخوان در جایی باشن که میخوان.........

 

خدایا!  خاک چطورمی تونه اون دریای ناب مهرمادرانه رو بپوشونه؟؟؟؟

پ.ن : من دیگه خسته شدم بسکه طول سطرا و فاصله بینشون رو تنظیم کردم....

به نظرمنهم اینجوری خیلی خسته کننده ست ولی پرشین بلاگه دیگه.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :