تو دلم ریشه دوونده...دیگه دیره...

 

برایت نمی نویسم از گریه هایم...

صبح ۵ شنبه که رسیدم تبریز بابا اومده بود دنبالم. زنگ زد گفت تو بیا اینجا من یه کم

پام درد می کنه...رفتم دیدم نزدیک ماشین ایستاده..بوس و بغل و اینا...

بلافاصله پرسیدم چی شده؟ گفت چیزی نشده ولی خیلی می لنگید! خلاصه که پاش

ضرب دیده. چیز مهمی نبود ولی من همونجا زدم زیر گریه..بهونه کردم که چرا رضا نیومد

دنبالم؟ تو چرا با این وضعت؟

باید خوب می خوابیدم که عروسی سپید رو سرحال باشم.

تو عروسی سپید ١٠٠٠ بار من و خونواده م به افراد غریبه معرفی شدیم به عنوان دوست

ترین دوست سپید و خانوم دکتر و از این حرفا...من کاملا احساس غرور می کردم که

عروسی به این باشکوهی عروسی بست فرند منه...لحظات نابی بود.

 

بابای سپید منو بغل کرد و به برادراش گفت که من با سپید فرقی براش ندارم...

خلاصه که...

شب موقع خواب کمی...

جمعه صبح هم از تبریز تا شهر آفتابگردونها..از پشت عینکم بله...کامل..یعنی ٢ ساعت و

خورده ای...

خلاصه که هفته اولم کجا بود عزیزم؟ هستیم هنوز در خدمت تریلی ١٨ چرخ...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸