وه! چه پيکی هم خبر آورده از يارم خداياااااااااااااااااااااااااا.........!

 مروز صبح بيدارم کردن که پاشو مهشيد اومده دم در.....البته می دونستم که از ديشب

 اومده اينجا و امشب داره ميره.....

باورم نميشد دوستای خوبم و خود مهشيد جونم! توسط مهشيد برام هديه تولد بفرستن.اونم

 چی؟  بخش دوم نامه های سيمين و جلال در دو جلد قطور.....

تا مهشيد رفت و کاغذ کادو رو با ولع باز کردم بهش حمله بردم.........ولی امروز مهمون

 بوديم وخيلی نتونستم پيش برم......

ولی از فردا ميخوام دست از دنيا بکشم و اين کتابو بچسبم....اگه دنيا از من دست

 بکشه.....!!!!

حتما رد پای پررنگ اين کتاب به اينجا هم کشيده ميشه......منتظر باشين....

خلاصه اينکه به نظر شما بهترين لحظات عمر آدم لحظاتی نيست که داره با لذت کتاب می

 خونه؟؟؟؟

پ.ن: من شرمنده که اين ديوارای آبيم اينجوری از قواره افتادن.....

به هر حال اگه پيشنهاد مودبانه ای در مورد تخته کردن اينجا به نظرتون ميرسه....استقبال ميکنم....!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :