تمام قصه همین است ... رفته‌ای مینا!

 

به عاشقی که مخش پیچ و تاب می گیرد... و با اجازه اش:

 

 

شنیده ام دو سه روزیست رفته‌ای مینا

 

و روح پاک غزل را شکسته‌ای مینا

 


 

کمی گذشت بفهمم که کل جریان چیست 

 

تمام قصه همین است ... رفته‌ای مینا


 

مرا رها کن و اینجا کنار در بگذار

 

گمان کنم که فقط خواب و خسته‌ای مینا

 

ولی اگر همه‌ی ماجرا همین باشد

 

چرا شبیه خسوفی گرفته‌ای مینا ؟

 

نفس بزن، من و تو عاشقان این فصلیم

 

چرا به روی نفس راه بسته‌ای مینا ؟


اگرچه ایستاده‌ای در میان مرگ و هبوط

ولی به جای ردیفم نشسته‌ای مینا

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸