دل ندارم...هیچ....

 

دل ندارم هیچ...می دونستم.

دل ندارم خراشی روی تن کسی ببینم. برخلاف سنگ صبوریتی که برای دل و روح تکه

پاره دوستانم دارم.

نرگس که با اون وضع اومد خونه فقط نشستم. دلم کباب...

بی شرفها...فرشته تر از نرگس پیدا نکرده بودن برای زدن....

دست و صورتش بی نهایت کبود و متورم شده بود. لبخند می زد و می گفت:

 تو غصه نخور مینا....

رفتیم. چهارمین بیمارستان کارمون راه افتاد. ١١:٣٠ شب.

این درد و به کی باید گفت؟ ای خدااااااااااااااااااااااا!!!!!

چقدر رضا کمکمون کرد. اون لحظه می دونستم که به بهترین کسی که می تونستم

زنگ زدم.

جیکمون که نمی تونست دربیاد که هیچ باید فکر می کردیم مشخصات موتوری متواری

رو هم به یاد بیاریم...هیچ معلوم نیست چی بهش زدن...ب ا ت و م نبوده مسلما.

هنوز خیلی نگرانم. اگه  سمی بوده باشه چی...؟

دل ندارم هیچ...که دوستانم ا و ی ن را برایم نقل کنند و من گوش بدم...

که فرشته ترین دختری که میشناسم آش و لاش شود و من در بیمارستانها بدوم و

مدیریت بحران کنم.

خدایا...چه توضیحی داری؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸