گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست....

 

معمولا زنگ که می زنه من خیلی خوب باهاش حرف نمیزنم.

- خوبی؟

- خوبم.

- چه خبر؟

- هیچی...

- چی کار می کنی؟

- کار خاصی نمی‌کنم.

- شام خوردی؟

- نه. نمی خورم. دارم ناهار فردا رو درست می کنم.

- از فلان و بهمان چه خبر؟

(خبر دارم یا ندارم.)

- میای....؟

- نه. کار دارم.

نه که عمدی باشه. نمی تونم. ندارم چیز بیشتری که بریزم توی لحنم.

گاهی چرا...!

- فلان جا خیلی خوش گذشت. فلان خرید گنده رو کردم.

از غصه هام چیزی نمیگم. ولی نمی فهمه آیا؟

دیشب هی گفت چه خبر؟ یه خبری بهش دادم. یعنی دو تا خبر توی هم.

- آهان. خوش خبر باشی. دیگه چه خبر؟

- همین خبری که دادم.

- آره خبر خوبی بود.

- آره.

- آره دیگه.

- خوب کاری نداری؟

- نه خداحافظ.

خبرم اصلا خوشحالش نکرد. ولی سعی کرد خوشحال شه.

راستش اون خبر منو هم خوشحال نکرده بود. ولی نمی دونم دل اون هم مث من با

شنیدن خبر هری ریخت پایین؟ یه حس دلهره و ناامنی بزرگ؟

نگرانمه. زیاد. می دونم.

ولی آدم این حرفا نیست. که دم به دیقه بگه که نگرانه.

کاش می دونستم اون امید داره ته دلش؟ چی فکر می‌کنه؟

با من خیلی فرق داره. تنها چیزی که می دونم اینه. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸