فرار یعنی امکان رهایی....

 

دکتر با حیرت بسیار، توگویی که از اتفاقی بسیار نادر سخن می‌گوید روبرویم نشسته

 بود و می‌گفت:

"دانشجویی داشتم که می خواست انتحار کنه! یعنی خیلی روحیه ش خراب شده بود

بعد از بهم خوردن نامزدیش با کسی که اصلا فرد مناسبی هم نبود از اول.

فقط می خواست بره. بره گم و گور شه کلا. رفت اروپا!!!

ولی شما لازمه که یکم فاکتورهای دیگه رو هم در نظر بگیرین. اروپا هم شد جا؟؟؟

من کلا به رفتن کسی از ایران کمک نمی کنم. مسوولیت شرعی داره برام. ولی اگه

کمک هم می کردم این کمک شامل اروپا رفتن نمی شد"

بحث فایده نداشت. از اتاقش با دلخوری بسیار اومدم بیرون ولی کل راه داشتم به اون

 حرفاش فکر می‌کردم نه به ریکام ندادنش.

هیچ جوری نمی تونستم به دکتر بگم که ببین!!! ثوابتر از این چه کاری سراغ داری که

دست کسی رو که قلبش تبر خورده بگیری که فقط دور شه از جایی که هر طرف می

چرخه تبر تیز می بینه؟  تو، تویی که 16 سالگی وارد دانشگاه شدی و 24 سالگی دکترا

گرفتی چه می فهمی من چرا 2 ساله که اشکم بند نمیاد؟

دکتر! تو تا حالا کسی، با ناز و نوازش بردتت بالای ابرا پله پله؟ تو هر قدم برگرده تو

چشات نگا کنه که بیا من هستم. بعد که رسیدی اون بالا با تمام قوا پرتت کنه پایین که

بیفتی ته دره؟ بعد با بی شرمی عظیمی بیاد با لبخند برات گل بیاره و گله کنه که چرا

تنهام گذاشتی؟

 

جایی نمیرم که دکتر! خیابونام عوض میشن فقط و آدمای دور و برم.

و این برای منی که قلبم دوساله که هر ساعت یا زیر تبر بوده و یا در نوبت تبر بزرگتری

یعنی یک عالمه امکان.

 آره. فرار و دقیقا خود فرار یعنی امکان. امکان بزرگی برای فراموشی وحشت و حیرت

لحظه فرود تبر لااقل.

باید می گفتم و چه بسا که دلش به رحم هم میامد ولی نگفتم که.

گویی مرا برای سکوت آفریده‌اند.

باید هررررررچه زودتر برم از سرزمینی که آبرویی حتی برای خداش نمونده.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸