ٌWakE mE uP wHeN SepTembEr ENDS...

 

روز ناگواری بر من گذشت.

قبل از ظهر خم شده بودم که هارد رو وصل کنم به یو اس پی که موقع بلند شدن دماغم

محکم خورد به میز و اشکم درآمد. چند دقیقه ای یخ به دست و دست به صورت نشسته

 بودم پشت کامپیوتر.

بعدش خوب بود تا نزدیکیهای قبل از آمدن ها...قبل از رسیدن اس ام اس وارده....

 

من معمولا پیش کسی گریه نمی کنم. یعنی وقتی با کسی هستم اگر محرمم باشد

 معمولا آنقدربرایم آرامش در چنته دارد که بغضم را قورت بدهم و اگر محرم نباشد...

می خواهم بگویم که همین من، امروز تمام مسیر از شرکت تا خانه را به این نکته

داشتم فکر می‌کردم که کاش الان که در خانه را باز می‌کنم کسی باشد که در آغوشش

گریه کنم به منتهای درجه. نبود که ولی. دیشب هم حتی بعد از برگشتن از عروسی که

 ١٠ دقیقه ای با زیپ پیراهنم کلنجار رفتم که باز شود.

خلاصه خانه که رسیدم گریه هه چیز زیادی ازش باقی نمانده بود.

هنوز دست به دماغم که می زنم درد می‌کند.

جمعه مهمانی ای دعوت شده‌ام که قرار نیست حتی به رفتنش فکر کنم.

هیییییییییییییییییییییچ تحمل ندارم. چرا تمام نمی‌شود تابستان؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸