غرور آدم که نوازش شود....

 

دیشب شب خوبی بود... بعد از مدتها کلی احساسات خوب داشتم.

هیچ تاثیری هم نداشت تلاش مذبوحانه اش در منغض کردن عیشم.

دلم می سوخت حتی براش. که چرا الان که باید خوشحالترین و آرومترین دوره زندگیش

باشه اینقدر بالا و پایین می پره و حرکات بچه گانه انجام میده...

که حال منو بگیره؟ مثلا من حسودی کنم بهش با این خوشبختی فیکش؟

خوشبختی هرکسی به درد خودش می خوره فقط ...

یه گوشه روح منم پر نمی کنه اون لُردش...کسی که بنظر نمیاد برای خودش هم خیلی

لُردباشه...!!!

خلاصه که...شب طولانی و خوبی بود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸