از مایه کتلت تا پردازش اطلاعات مغزی..!!!

 

من آخرش نفهمیدم توی این زندگی بیشتر آدم درس خواندنم یا آدم زن بودن؟

بیشتر که می‌گویم یعنی بر این باورم که غالب بودن یکی تا حد قابل توجهی آن یکی را

فلج می‌کند...یعنی تا حالا که اینجوری بوده در زندگی من. البته در دوره هایی از هردو

روند رضایت بالا داشته ام ولی غالبا سرگردان بوده‌ام.

زن بودن هم که می‌گویم چیزی است که فقط خودم معنیش را می‌فهمم. یعنی انجام

 دادن کارهایی که در ذهن من به شدت به زن بودن وابسته است. من فمنیست نیستم

ولی به شدت معتقدم که کارهای خانه‌داری مختص زن نیست. معتقدم در آشپزی

و ....باید که بین زن و شوهر تقسیم وظایف شود. که البته اصلا الان ربطی به این بحث

من ندارد!!!! و کلا توضیحش کار مشکلی است که من منظورم چیست. منظوری که فقط

خودم می فهممش. که اصلا ولش کن کلا.

یعنی منظورم زن بودن است نه زن کسی بودن...اوکی؟

دیشب که با کلی خرید وارد خانه شدم و بالطبع خسته هم بودم زیاد چند راه داشتم:

١- بخوابم چون خسته بودم.

٢- نخوابم و بعد از مختصر استراحتی زبان بخوانم.

٣- بی خیال هر دو شوم و امشب همه غذاهایی را که قصد دارم برای سحر و افطار ماه

رمضانم بپزم ردیف کنم.

خوب من به دلایلی کاملا متین گزینه سوم را برگزیدم و از ساعت 7 تا 12:30 مشغول

سرخ کردن کتلت و کوکو بودم. البته که در تمام مراحل داشتم به موضوع تزهای دکترایی

که دیروز دیده بودمشون فکر می‌کردم و کیفور می شدم. یعنی دستام آلوده به مایه

کتلت و پودر سوخاری بود و ذهنم حول Computation Patterns in Brain microcircuits

سیر می‌کرد و فکر می‌کنم اگر کسی بود در خانه حتما برق لذت و هیجان رو تو چشمام

می‌دید. از اونور هم کتلتام خوشگل و بی نقص شده بودن ولی گاهی به ذهنم

می‌رسید که من اگه الان این کتلتا رو نمی پختم می نشستم پای زبانم و یه قدم به

همون تاپیکهای براق کننده چشم نزدیکتر...:دی

ولی خوب اگه اینقدر از آشپزی هیجان نگرفته بودم شاید از خستگی اصلا حوصله فکر

کردن به زبان و تز و تاپیک رو نداشتم و اینا...

خلاصه که چنین است.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۸