پای استدلاليون چوبين بود......

   

     بزرگترین گناه قضاوت کردن است.      نیچه

 این جمله روقبلا هم دیده بودم ولی دیشب که داشتم دوباره کتاب "بهترین اشعار نیچه"روورق می زدم یه باردیگه خوندمش و این باربه شدت تکانم داد. نیچه وبه قولیکی از اساتید خوبم "حضرت نیچه" رو دوست دارم، جدا ازاینکه کم لطفی اش نسبت به جنس زن، مثل بسیاری از حضرات مقدس دیگر! چرایی بر چراهای زندگیم افزوده و گاه لحن تلخ صریحش شوکهای ناخوشایندی به روحم وارد کرده.

ولی دیشب در چند لحظه دیرگذر متوجه شدم که حداقل 90% از دغدغه های من به جای آنکه در حقیقتی ریشه داشته باشه، به برداشت من از اون حقیقت برمیگرده.

 البته خب خیلی سخته که این بزرگترین گناه رو ترک کرد. من الان حتی نسبت به این پروانه زیبایی که کنار مانیتور نشسته، کلی رای و نظر تو ذهنم دارم.

 (دیدی ناخودآگاه گفتم زیبا!) چه برسه به اینکه بخوام مسائل اساسی رو بی خیال شم!ولی حداقل راهو پیدا کردم و خود راه بگویدت که چون باید رفت....حالا کی باید رفت نمی دونم.

دیشب نمی دونم چرا داشتم زندگیمو در این 4،5 سال اخیر مرور می کردم. شاید به خاطر اینکه این روزا بوی کنکورهمه جا پیچیده و من کلی نوستالژ شدم.یادش بخیر......! در این مرورتقریبا به همه دوراهیهایی که ازشون عبور کردم ، خیلی فکر کردم. گاهی از انتخاب برخی از مسیرها بشدت حس پشیمانی برجانم

سایه افکند و پریشانم کرد.... ولی اعتراف می کنم که دراینجا به شدت، نقش عتقاداتم روکمرنگ می بینم. چرا نمی تونم عمیقا بپذیرم که همه این مراحلی که برام اتفاق افتاده، بهترین حالت ممکن بوده؟

"نادرابراهیمی" در" آتش بدون دود " می نویسه:

 انسان هرگاه دربرهه هایی اززندگی، به یک دوراهی برخورد کند و پس از اندیشه بسیار یکی از دو راه را بر گزیند، بعدها هرگاه که نگاه به گذشته می افکند، تا ابد فکرخواهد کرد که راه دوم بهتر بوده...!

 ولی نیچه به دادم رسید...! اصلا من چرا باید نظربدم که راه بهتر یعنی چی؟

پ.ن: اسم اينجارو عوض کردم فعلا تا تخته شدن....!

مرا هزار اميدست و هر هزار توووووويی. خوشحالي؟؟؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :