از هر دری سخنی...

 

* جام تو شرکت عوض شده. اومدم طبقه همکف که نزدیکتر باشم به بخش تولید.

با پسرعموی آقای رئیس (نماینده ویژه مقام م عظم!!!!)هم اتاق شدم...

 

* به شدت منتظر دریافت یه ایمیلم و هر ٢ دقیقه یه بار صفحه اینباکس مو ریفرش می

کنم و وقتی ایمیلای بی ربط میاد عصبی می‌شم...

دل هم ندارم بردارم زنگ بزنم به دکتر ت...

 

* نه دیشب سر افطار و نه سر نماز سحر هیچ دعایی نکردم. فقط شکر...

نمی دونم از ایمانه یا از بی ایمانی یا از ترس؟

 

* جمعه شب دو تا مهمون گل داشتم ولی بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتم...شاید

اینجوری بودم که اینجوری مونده...نباید اینجوری باشم؟ من اینجوریم ولی...

 

*یه جا اسم یکی از کارمندای دانشکده مونو به عنوان سردسته اصلی چ ماقداران

خوندم...هر چی فکر می‌کنم می بینم بهش میاد. ولی کاااش دروغ باشه...

 

* آدم باید رویا داشته باشه یا نه؟

 

* آآآآآخ...اومدی تو رویام لامصب... ولی من نه به راهها و نه به بیراههای موجود فکر

نمی‌کنم.

منظورت چیه خدایا؟ یعنی هنوز چیزی برای یادگرفتن مونده؟ یا اینبار فرق می‌کنه؟

یا اینبار خودشه؟ یا چی؟

* من هیچوقت در مورد حس کسی نسبت به خودم اشتباه نکردم. سابقه نداشته.

* من از هیچی نمی ترسم.

* قرآن بخونم؟؟؟؟؟

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸