شراب ناب می خواهم که مرد افکن بود زورش...

 

این شبها که می گذرد هرشب بیدارترم از دیشب...

روزها را تماما لب فرو بسته ام.

هیچ نمی‌گویم از بیم دار و درخت و آسمان و هوا و خاک و زمین...

یاد گرفته ام که بترسم از خشم کائنات. چنان ترسی که نه از زنگ تلفن ساعت ٢ صبح و

نه از صداهای وهم آور شبهای تنهای خانه ام دارم...

لبخند می‌زنم حتی. توی شرکت بسیار سرحال تلقی می‌شوم.

شور زندگی مستقل را درآورده‌ام. برای همه چیزم سنگ تمام می‌گذارم.

سرافطار ولی تو گویی که مجسمه باشم. نه دلم چیزی می‌خواهد و نه چیزی...

شب که می‌رسد ولی...تورق کتاب بارونز است مقابل باد کولر به همراه آرامشی به

خنکی هندوانه و آب انبه...

سر به بالش که می‌نهم تازه اول ماجراست...فرار می‌کنم از این دنده به آن دیگری...

فکرم را به سکوت و اطاعت مطلق واداشته ام...در محاصره چند چرای غول پیکر و آیا

هایی رعب آورتر...سرم را به تحسین خودم گرم می‌کنم و اینکه هیچکس نمی‌توانست

جز تو دخترک...!!!

باز سوال می‌روید که چرا اینقدر طولانی در یک فصل زیستن...؟

آخرش به بغض می رسم و اندکی رویا به زووور وارد لایه سبک خواب می شوم...

دقایقی بعد در میانه تکمیل چند فرم از خواب می‌پرم...

بگذرد این شبهای بیدار لطفا...

تمام شود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸