زنی به شکل دیو...

 

پرده اول: دیشب تا سرم رو گذاشتم روی بالش دنیا با فرکانس عجیبی دور سرم

چرخید. چشام ناخودآگاه بسته شد و لایه لایه تاریکی از هر طرف جذبم کرد. یاد ماه

 رمضون ٢ سال پیش افتادم که یه بار سر نماز این اتفاق برام افتاد.

یه جایی اون وسطا خواب جالبی دیدم. دیدم من و مهشید و "میم" توی یه جای راهرو

مانندی هستیم و میم یه سبیل مشکی خنده دار داره. من و مهشید هم از خنده پخش

 زمین بودیم اونقدر که نمی تونستیم حرف بزنیم با هم...

 

پرده دوم: موقع سحر از دستشویی نمی‌تونستم پاشم از سرگیجه...به زحمت خودمو

رسوندم پای سفره و با سارا و خواهرش سحری خوردم. بعدش یه سوسک درشت رو

موقع مسواک زدن کشتم و از بوی پیف پاف تا صبح هم عطسه می‌کردم و حالت تهوع

داشتم.

پرده سوم: صبح موقع رفتن به سرکار در مجموع خوشحال بودم چون کفشهامو دوس

داشتم. چون دیروز دکتر "ت" کارمو راه انداخته بود.چون خواب "میم" رو دیده بودم...

یعنی کی میشه خودشو ببینم؟؟؟؟ ولی خوشحال بودم....

 

پرده چهارم: دم ظهر تا رفتم توی فیس بوک یادم افتاد که چرا "میم" توی خواب من

 سبیل داشت..ولی بازهم خوشحال بودم. سرظهر به شدت سرم گیج می رفت دوباره.

سر نهار بچه ها تصمیمم رو گرفتم که فردا دیگه روزه نگیرم. اعتماد بنفس نداشتم. هر

 لحظه ممکن بود بیفتم. 

 

پرده آخر: نفهمیدم چطور شد که افتادم. قبلش ولی زنی به شکل دیو منو از پای تست

فیلترها کشوند بالا و محاکمه م کرد. هیچ نفهمیدم چرا. چرا نمره م شد ۵ از ٢٠. چرا

توانایی دیدن مسائل رو نداشتم. چطور افتادم زیر یک علامت سوال گنده. توی مترو ولی

پوزخند احمقانه ش ذهنمو گاز می زدکه: از فردا یه جفت کفش کتونی می‌پوشی...

 دیروز به کفشام چپ چپ نگا کرده بود زنی به شکل شیطان.

حالا: آش رشته روی گازه. با عجله پختمش ولی حس خوردنش نیست.  هیچی واسه

تسکین خودم پیدا نمی کنم. صدای خنده های بم "میم" رو کاش می شنیدم امشب.

آرزوئه دیگه.

خیلی وقت بود احساس بی مصرفی و بی کفایتی نکرده بودم.

دلم مامان بابا مو می خواد...بیان پیشم بمونن تا بی نهایت. شبا تنها نباشم.

من نمی خوام برم دوبی...از بازی خسته شدم.

 فردا دیگه روزه نیستم. ولی تازه اول سپتامبره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸