خانه ام را باید عوض کنم...

 

"میم" زنگ می‌زند. بم می خندد. من هم می خندم.

می‌گویم: به نظر تو اندازه ام چقدر است؟

(منظورم اندازه تحملم است. به رویم نمی آورد. به رویش نمی آورم.)

می گوید: نمی دانی.

می گویم: خانه ام را باید عوض کنم.

چیزی نمی گوید.

می خواهم بگویم: نشد...

ولی تن صدایش، مهربانی بی دلیلش نمی گذارد بگویم.

می گویم: شاید بشود هنوز ولی....نشد هم نشد...!!!!

می گویم: بیا تمام شود.

می گوید: تازه شروع کرده ایم....

یاد حرف هانی میفتم که می گفت برایت آنجوری که دلم می‌خواهد دعا کردم...

.

.

دلم برایش تنگ....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸