شهروند به مثابه گوسفند....

 

از متروی تهران بیزارم. هرچی فکر می‌کنم دو تا راه بیشتر ندارم برای خلاصی از دستش:

مرگ یا استعفا...

دیروز نه دو سرنگ از خون غلیظم که جلوی چشمم وارد سرنگ شد آزارم داد، نه فوبیای

 سی تی اسکن و نه صف اعصاب خورد کن بانک و نه انجام همه این کارها به تنهایی... 

فقط شب ساعت ٨ توی مترو بود که آرزوی رهایی کردم از این کویر وحشت...

حالم خوبست. فقط خیلی کم حرف شده ام. خیلی. حرفی که در ذهن دارم اگر اهمیتی

در حدود مرگ و زندگی نداشته باشد معمولا به زبانم جاری نمی شود.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸