نشستی روبرويم و گفتی بگو.

مات نگاهت کردم.

 گفتی مگر کسی که لطافت يک جسم زنده را به تو هديه می کند؛جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

گفتی فروغ گفته است .

راست می گفتی

ميدانستم!

چشمان مهربانت از هميشه مهربانتر بود.حتی با من که مدتها بود جز سلامی عبوسانه وچند واژه ضروری به دنيايت سر نزده بودم.حتی با من بيشتر!

با تمام وجود درونم را کاويدم تا از حسم جمله ای بسازم و در اين درگيری عظيم ذهنی شريکت کنم چنانکه خود می خواهی.

از عضلات چهره ام ياری طلبيدم تا شايد حداقل با لبخندی کمرنگ سهم ناچيزی از مهربانی جاری در فضا را به خودم اختصاص دهم .ولی تو که لبخندی نديدی.

.................................................................................................

بازهم نتوانستم.مرا ببخش.

اين تنها درسی است که خيلی خوب ياد گرفته ام.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :