زمانی برای بازگشت تریلی...

 

رکورد زده ام این بار..می دانم...

غروب بود و سرد...مکثی کردم جلوی میوه فروشی سرکوچه و هر چه سعی کردم دلم از

آن خرمالوها بخواهد نخواست که نخواست...

حس عجیبی داشتم. پر از ایمان بودم و خوشحالی و در عین حال خستگی و نفس

بریدگی.دردی در قلبم داشت پا می گرفت بعد از ماهها... مطمئن بودم که دلم گریه می

خواهد و مطمئن تر که دلم نمی خواهد حواس خودم را پرت کنم...

گاهی همه آن شجاعت پست قبل  یکجا بر سرم آوار می شود. دلم هق هق می

خواهد با صدای بلند بلند...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸