مهربانی گرچه آیین خوشیست..

گاهی دلم برای اون وبلاگ قبلیم و اون دبدبه کبکبه ای که داشت تنگ میشه...چه ساده

میومدم هرچی تو دلم بود می ریختم تو دست و بال دوست و دشمن...

اصلا وقتی یادم میفته که چقدررررساده بودم خیلی حالم گرفته میشه...چشامو می

بستم تا کلاهمو وردارن بعد بگم من ندیدم کسی ورداره...

بگذریم..حالا در 27 سالگی غبطه می خورم به کسایی که انگار از شکم مادرشون بلد

بودن که "مهربان باشی رهایت می کنند"....

دیروز که آن دخترک در علم و صنعت آنقدر ناباورانه و ظالمانه جان داد باز یاد حقارت

زندگی و هیچ بودن بنی بشر افتادم...

مهربان باشی یا نباشی، ساده و خوش باورانه زندگی کنی یا نه، گرگهای گرسنه نقابدار

را سر سفره رنگینت بنشانی یا لقمه مهری ازتو به دوستی هم نرسد، هر که باشی و

هرچه....می میری عاقبت روزی در جایی...

اینکه گرگ سیر تو را بدرد یا خدای همان گرگ یا....نمی دانم چقدر فرق دارد...

دوست دارم زیبا بمیرم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸