بلاخره گریه کرد...

همیشه یک جور خوابش را می بینم. 

همیشه در یک دالان مانند تاریک به هم می رسیم. با  چهره آرامی که کل نیرویم را

صرف ایجادش کرده ام جلو می روم و سلام می دهم حتی لبخند به لب احوالپرسی

میکنم.

منتظر می شوم کمی سرخ شود از خجالت بعد خیلی عادی شروع می کنم به گفتن

حرفهایم. بر و بر نگاهم می کند اولش...همیشه که اینطور بوده...همیشه هم این ترس

عظیم در قلبم هست که اگر حالاپشتش را به من کند و با پوزخندی دور شود چه؟ بعد

یک نقطه اوجی دارد مکالمه...آنجایی که خشم و بغض در صدای من روی هم می ریزند و

خودم می فهمم که چقدررررررر نیرو دارم صرف می کنم. با این حال حرفم را تمام می

کنم.  همیشه بیدار که می شوم یادم نمی آید که بلاخره جوابم رو چی داد؟؟؟

 

ولی دیشب چیزی نگفت...پیچید توی یک دالان فرعی، به دیوار تکیه داد و گریه کرد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸