حرمت دست همین بس که نوشتن با اوست، خوشترین مایه دلبستگی من با اوست....َ

یک سال گذشت....

 از اون روزی که بلاخره تصمیم گرفتم روی یکی از دیوارای ضخیم دورم یه دریچه کوچولو بکنم و بذارم گاهی اگه کسی گذارش به این دوروبرا افتاد یه نگاه کوتاه به دنیای من بندازه....اسم این دریچه رو گذاشتم دیوارای آبی، اون موقع هر کی که منو می شناخت می دونست که نه دیوارش نیاز به توضیح داره نه آبیش...

اوایل فقط آپ می کردم... که هر روز حضورمو در دنیای مجازی داد بزنم...

الان وقتی گاهی به اون مطالب اولم سر می زنم، کلی به خودم خرده می گیرم.ولی به نظرم با ارزشن چون بلاخره اون روزا اون جوری فکر می کردم.

کم کم یاد گرفتم که ردپایی از حسای روز مره مو اینجا جا بگذارم....همه روزای آبی و خاکستریمو اینجا خط خطی کردم و رفتم جلو...همین که می دونستم چند نفری هستن که گاهی ازره شکار به کلبه منم سر می زنن ! و گاه با پیامی حضورشونو اعلام می کنن و راهی بهم نشون می دن و عده بیشتری که پاورچین پاورچین میان و میرن، کلی کمکم می کرد.

یهو به خودم اومدم دیدم که ای بابا همه دیوارام از چهارسو بدجوری ترک برداشتن

و باید یه فکری به حالشون بکنم.. این بود که اسم دیوارو ازروشون برداشتم و تفالی به سیمین بهبهانی زدم ویه مصرع از بیتی که درو اومد می تونست یه اسم قشنگ باشه....

  مرا هزارامیدست و هرهزار تویی    شروع شادی و پایان انتظار تویی....

و حالا خوشحالم از اینکه یه کلبه الکترونیکی دارم که هر کی دلش برام تنگ شد و حال و حوصله خبر گرفتنو نداشت، یا حتی دلش تنگ نشد و فقط خواست بدونه که هستم هنوز یا نه، با قدم زدن تو دنیای تنهایی من مطمئن شه که تا آخرین تاریخ آپ زنده بودم... و خوشحالتر از اینکه مجموعه ای از بهترین دوستای دنیا رو دارم که گاه و بیگاه ازم می پرسن: اصل حالت چطوره؟ .......

                      

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :