بی قرارم...

 

من امشب از انباشتگی رازهایِ پنهانم سنگینم و هیچ‌ راهی جز صبوری به ذهنم

نمیرسد.

مدام تکرار میکنم که "ان الله مع الصابرین" که ان الله مع الصابرین، مع الصابرین، مع

الصابرین... دست آخر هم همین صبوری‌های وقت و بی‌وقت کار خودشان را میکنند و

جوانی‌ام به یغما میرود....


پ.ن: ضعف عجیبی بر من مستولی شده...امشب راهی شهر آفتابگردونهام ولی هیچ

حوصله چمدان بستن ندارم....این آلمانی های ....2 هفته ست که منو استند بای

نگهداشتن.البته این مساله ربطی به سطور بالا نداره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸