خانه پدری...

خانه پدری آدم را بهترین جای دنیا می دانم و در عین حال به این فکر می کنم که از کی

این خانه توی ذهنم و کلامم تبدیل شد به خانه ی پدری.

هر جای دیگری که سکنی گزیدم برای مدتی کوتاه یا بلند (از خوابگاه گرفته تا خانه پگاه و

در این یکسال و نیم گذشته خانه خودم) سعی کردم شبیه هرچه بیشتر خانه باشد.

سعی کردم تلویزیونش روشن باشد گرچه آدم تلویزیون نیستم، شیشه هایش همیشه

تمیز و بی لک باشد و پرده هایش سفید سفید...

در کبودترین روزگارم آشپری می کردم و سالاد درست می کردم. کیک می پختم و اسپند

دود می کردم. و فقط باید روزگاری طولانی تنها زندگی کرده باشی تا بدانی که انرژی

می برد این کارها...که وقتی می توان با نیمرویی و حداکثر سفارش غذایی سیگنالهای

معده را تا مدتی خاموش نمود. 

من از واژه موقتی که به دنبال زندگی آدم می آید بیزارم گرچه در این مساله با نود درصد

دوستانم شریکم. که نمی گذارد من برای دل خودم مبل بخرم برای خانه ام مثلا...

که شب و روزم شده گشتن و سرک کشیدن به 4 گوشه دنیا که بلاخره یک جایی پیدا

شود که خانه ام شود برای 4 سال. که بدانم 4 سال اینجا هستم قطعا از آسمان سنگ

هم ببارد.

من آدم چمدان نیستم. آدم خانه ام. متعلقاتم زیاد است همیشه. در هر اتاق تکانی از

 کلی شی و کاغذ دل می کنم و کلی دیگر را در زیر تختی، ته کشویی می چپانم که

بماند. چه کنم. آدم سبکباری نیستم. 

حاشیه رفتم. می خواستم بگویم که خانه با پرده تمیز و شیشه های بی لک و بوی

قرمه سبزی و کیک و پیاز داغ خانه نمی شود. یعنی نه که نشود، خانه پدری نمی شود.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩