شیر بی یال و دم...

در دلم چیزی ست...

جوانه ای گویا...نه! قبلتر حتی. شاید مشتی خاک مشتاق. 

می ترسم بنویسمش. می ترسم رد دستم بیدارکند علفهای هرز را...می ترسم بمیرد

خاک! می بینی از چه چیزها می ترسم؟ از بر باد رفتن چیزی که هنوز ندارم هراسانم. می

ترسم. مرا ترسانده اند...

تو اما به دل نگیر. از من نشنیده ای اما!!! در دلم چیزیست که میدانی چیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩