Dreams can come true, soon or late....

دبیرستانی که بودم کلا با شعر زندگی می کردم... کلا ها!!! 

سپیده رفیق شفیقم همیشه می گفت برام شعر بخون....منم که یک میلیون بیت حفظ

بودم. سپیده می خواست معماری قبول بشه که شد. من شیفته مهندسی پزشکی

بودم که شدم...

سالهای اول که هنوز جوگیر رشته مون بودیم سپیده می گفت خونه ادما رو بایدبا توجه

به شخصیت و علایقشون طراحی کرد. می گفت یه روز واسه تو یه خونه

می سازم که دیواراش شکل شعر باشه...

این اتاق شعر تو یه هاوستل رو که دیدم اول یاد سپیده افتادم....

من الان 1-2 سالی هست که از شعر فاصله گرفتم ولی وقتی به اقامت تو این اتاق فکر

می کنم پوستم کش میاد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩