با توام ای همه خوبی.....

امشب دوست دارم دل به حرفام بدی...حالم اصلا جالب نیست....نه غمگینم...نه افسرده....نه خوشحال....ولی یه نیاز بزرگ دارم امشب...اینکه برای یه بار هم که شده به این تکه های روحم که اینجا جا می ذارم بها بدی...

نوشتن برای تو انقد بی ثمره که آشیونه ساختن برای یه پرنده مرده....شبیه کندن چاهیه که میدونی تهش هیچ خبری نیست....ولی من که برای تو نمی نویسم....! میدونی که من کار بیهوده نمی کنم...فقط گاهی خودمو به صفر نزدیک می کنم...

در یه هفته گذشته شاید کمتر ازدوره نوزادیم حرف زدم...چیزیم نبود...نه غمگین بودم نه دلتنگ...ولی اصلا فرصت نداشتم از ذهن خودم خارج بشم...

بارها و بارها چیزایی رو که دوسشون دارم و برام ارزش دارن با اونایی که همیشه ازشون فرارمی کردم و متنفر بودم، توی یه ترازو گذاشتم و کلاهمو قاضی کردم و دیدم که کفه دوم بدجوری سنگین تره....عقلم هم با یه انگشت بزرگ، کفه سنگین ترو نشون میده....اولش خیلی تو ذوقم خورد...یعنی همه عمرمن پای چیزایی گذشت که کمتر مورد تایید عقل بود؟ یادم اومد یکی می گفت احساس همون عقله ولی نابتر و پیشرفته تره...

چیزی که آزارم میداد این بود که کفه سبکتر فقط چیزی شبیه یه لبخند کم  داشت...

نگو که منظورمو نفهمیدی....!

همیشه همینطور بودم...برخلاف ظاهرم که کمی شکننده به نظر میرسه، معمولا خیلی خیلی دیرنا امید می شم...وقتی تو زندگی به یه گره سفت برمی خورم و به نظر اصلا واشدنی نیست همه ناراحتیم از اینه که مطمئنم که این گره صد درصد باز شدنیه و چرا من راه متفاوتی به ذهنم نمیرسه؟....کلا با درهای بسته زیاد جدال می کنم و اصلا حرف کسی روکه میگه این درآهنیه و تازه پشتش هم هیچ خبری نیست باور نمی کنم...بلاخره آدمیزاده و عیب و ایراداش....

این بار اما.....می دونم که باید یه تیکه از راه اومده رو برگردم...ولی تا کجا؟ تا کی؟

دلم برای یه نبرد خیلی سخت لک زده...ولی دلم اصلا نمی خواد وارد عرصه هایی حقیر تر از برندگی شمشیرم بشم...ولی گاهی حتی به این عرصه ها هم راهم نمیدن...

نوشتن تا به حال کدوم دردو دوا کرده؟ تو بگو...! وقتی که یه ترازویی جلوی چشاته که حتی شمشیر تیزو اراده آهنینت هم کفه شو پایین نمیبره....

نگفتم نوشتن برای تو بیهوده س؟ خوب شد برای تو ننوشتم...! خوبه دلم واسه لبخندت تنگ نشده!

پ.ن1: آدما گاهی بهمدیگه میگن: یادت نره دوست دارم.....

پ.ن.2: یک قوم بکوشیده به مقصد نرسیدند   یک قوم نکوشیده به مقصد برسیدند....

امروز دو نفر کنکوری با رتبه خوب زنگ زدن واسه انتخاب رشته باهام مشورت کنن...همه سوالاشون خنده دار بود...منم اون موقعها اینطوری بودم...

پ.ن3: نمی دونم اینروزا من دارم وقتو می کشم یا وقت منو...؟

                            

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :