امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم...

مرگ چیز بدی نیست.

من اگر امشب قرار باشد بمیرم اول کمی می ترسم...برای تاریکی و تنهایی و خاموشی

درپیش رو...که البته خودم را قانع خواهم کرد که این مفاهیم در این دنیا وجود داشتند و

از آنسو کسی خبری ندارد...شاید که روشنتر باشد حتی! 

بعد دلم می گیرد. که چه همه برنامه داشتم و فرصت نشد.

می خواستم یک دکتر نوروساینتیست خفن شوم. 

می خواستم روزی روزگاری که در سرزمینی دور اتاق قشنگی داشتم و دوستان گزیده

ای، روزی که آنقدر از تهران دور بودم که دلم تمام و کمال مال خودم باشد بنشینم شعر

بنویسم و غصه نخورم. که شعرهایم شعفناک باشند و طرب انگیز...و بخندم به روزگاری

که خواندن و سرودن شعر لایه لایه اندوه به دورم می پیچید و چقدر هم لذت می بردم که

من می فهمم آنچه را که دیگران نمی فهمند...

 

می خواستم روزی دلم را بدهم به کسی برای همیشه. تمام دلم را...تمام طبقاتش را

یکجا...به کسی که به گشتن باغ آمده بود نه کشتن چراغ ...که پس گرفتنی در کار

نبود و زخم و دروغ و خنجری...

می خواستم سپهر را در آغوش بگیرم...

می خواستم...

می خواستم 2 بار ویزای آلمان بگیرم...!

**********************

این شب زیبای اردیبهشت شب خوبی نیست برای مردن .

ولی مرگ کلا چیز بدی نیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩