در ننوشتن .....

من واقعا دیگر توانایی نوشتن ندارم....

همچنانکه توانایی کتاب خواندنم را مدتهاست از دست داده ام. وبگردی و گودر نشینی

مثل فست فود رگهایم را پر می کند و جایی برای کاغذی که بدست بگیرم باقی نمی

گذارد. 

از کیفیت زندگی هم چیزی نگویم بهتر است....

اینروزها تنها دلخوشیم شنیدن صدای پدر و مادرم شده...پدرم همیشه مطمئن است که

همه کارها درست میشود مادرم ولی می گوید درست نشد هم عیبی ندارد. پدرم

همیشه معتقداست که جای این همه غر زدن نمازت را بخوان....مادرم با او موافق است

ولی فکر می کند که من بیخود سرو صدا می کنم....

از هیچکدامشان انتظار ندارم که درکم کنند. مادرم لیسانسش را در شهری نزدیک

خانواده اش گرفته. هر آخر هفته به دیدار خانواده می رفته و در آن شهر هم کلی قوم و

خویش داشته. باز هم گاهی تصاویر تلخی از آن دوره سخت!!!! در ذهنش هست...

بعد هم در 21 سالگی با پدرم ازدواج کرده. مردی که همیشه شبیه آیینه است.

فرزندانش هم ما بوده ایم که البته رضا (سلام دادا :*) بسیار کمتر از من مساله دارد.

من هم که اصولا با هر بیچارگی شده مسائلم را به دوش می کشم تا مبادا خاطرشان

مکدر شود.  در 2 ماه اخیر من مسئول بحران در خانه شناخته شده ام چون رضا را

تشویق به ثبت نام در کلاس زبان کرده ام و او یک ماه وقت نکرده به خانه برود و دلشان

برای او بسیار تنگ شده...فرزند پسر همیشه دوست داشتنی تر است. نه که چیزی

برای من کم بگذارند ولی واقعیت تلخیست که به دوری من عادت کرده اند و به غیبتهای

هفتگی برادرم هنوز نه! 

حالا همه اینها به کنار، می خواستم بگویم که هرگز در این سالها خانواده ام تخمینی از

میزان باری که بر دوشم بود نداشتند.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩