قاصدکها بلاخره روزی....

از عطر شیشه آبی که می زنم بوی نسبتا تلخ مطبوعی توی مشامم می پیچد.

یاد کیش میفتم و به قول اریک: پلیژر آو ایر کاندیشنر...

بعد یاد کولر خانه میفتم و از آخرین روزهای گرم پارسال خاطره خرابی کولر برایم تداعی

میشود. هنوز گرمی هوا آنقدر آزار دهنده نشده که به فکر تعمیرش بیفتم ولی شاید

همین فردا مجبور شوم. 

برای بیش از 24 ساعتم نمی توانم برنامه ریزی کنم. الان مثلا می توانم به تدریس

ریاضی فردا فکر کنم. یا با کتاب Passwort Deutsch که از لاله گرفته ام سرگرم شوم.

کلاس آیروبیک...

 بدون اینکه بدانم به قول سارا ASAP بعضیها یعنی چقدر از زندگی من.....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩