حدیث عمر آدم....

نوشتنی زیاد دارم. 

رفتم شهر آفتابگردانها و برگشتم. بهشتی اگر باشد آنجاست و خواهد بود برای

همیشه. 

تنها چیزی که آنجا آزارم می دهد افزایش چینهای پیشانی پدر است هر بار.

شاید اینجا نگفته ام قبلا که پدر بزرگم یعنی پدر پدرم 92 سال دارد و هنوز تنها سفر می

 کند. پای صحبت او نشستن همیشه جالب است. سواد خواندن و نوشتن دارد یعنی در

واقع سواد بوستان و گلستان و قرآن...ولی بعدها به قول خودش با خواندن در و دیوار و

تابلوها سوادش را تقویت نموده. سوره های بسیار و اشعار فراوانی را حفظ است. 

خواستم بگویم که ایشان بسیار متاسف است که من برای رفتن به آمریکا اقدام نکرده

ام. مشکلات ویزا و اینهای اصلا توی کتش نمی رود. می گوید اگر گفته بودی من به فلان

فامیل سپرده بودم کار ویزایت را درست می کرد!!!

خدا عمرش دهد خلاصه...داشت در مورد یکی از همسایه ها که به تازگی مرحوم شده

صحبت می کرد : که جوان بود...82 سال داشت!

هیچ لحنی از شوخی هم در کلامش نبود...

بگذریم. 

می گذرد این روزها...چیز زیادی از 27 سالگیم نمانده است....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩