من خوش باور ساده....

تو اینجا را نمی خوانی. تمامی شواهد و قرائن این را می گویند...

حالا نمی خواهی یا بالکل از ذهنت پاک شده وجود همچین جایی چیزی نیست که

بتوان به این راحتی فهمید. 

این را گفتم که به خودم یاد آوری کنم این پست نمی تواند دارای مخاطب خاص باشد اگر

هم نگارنده تمایل به این امر داشته باشد. 

من درکت نمی کنم. من خوشم نمیاید کسی وبلاگ مرا نخواند و به خود اجازه به چالش

کشیدنم را بدهد. من اگر بگویم آرشیو وبلاگ چه کسانی را خوانده ام مخت سوت می

کشد...

بگذریم.

آمده بودم بگویم که هر بار جور دیگری از سادگی خودم تعجب می کنم. مثل حملات

PMS که هر بار تا به اتمام نرسند می توانم روی PMS نبودنشان قسم بخورم.

به طرز عجیبی حرفهای مردم باورم می شود. 

زنگ زدم به پدر شاگردم. گفتم بیش از یک ماه از تدریس گدشته و هنوز حق الزحمه

ناچیز من به حساب من واریز نشده است. پدرش مرد متمولی به نظر می رسید.

چنان قضیه را چرخ داد که تشکر و خداحافظی کردم. گوشی را گذاشتم. با یک دو دو تا

چهار تا میشد فهمید که دروغ گفته بود. می خواسته تا موقعی که من اعتراض نکرده ام

حقم را پرداخت نکند. 

می دانی؟ آدمها را نمی فهمم. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩