گویم دلا قرار تو با ما چنین نبود .....یاد آیدم که در دل عاشق قرار نیست!

دوستان باز دهن می بندند              چشم بندان به چه فن می بندند

یاد ایام قفس خوش که مرا              پر گشودند و دهن می بندند

پای گلچین نتوان بست ولی             نای مرغان چمن می بندند

تازگی داشت که نای بلبل              با سر زلف سمن می بندند

نافه چین زکه جوییم که پای           از غزالان ختن می بندند

بلبلان ناله که مرغان چمن            عهد با زاغ و زغن می بندند

کهنه کارند حریفان هشدار             دست یاران کهن می بندند

هان، جوانان بسر راه وداع           بار و بندیل وطن می بندند

شهریارا چو به باغ آمده زاغ         بلبلان لب زسخن می بندند

......................................................................

نخیر...! مثل اینکه نمیشه هیچ کاردیگه ای با این روزا کرد...باید فقط بشینم و بشمارمشون...

امروز گوشیم زیاد زنگ خورده...قصدشون البته احوالپرسی بود بیشتر...!:

 اون پرونده ای رو که به تپه های خنک کوههای ولنجک سپرده بودم، گویا گم شده...پیدا میشه مسلما...!(بابات نمرده! رفته مسافرت!برمیگرده...)

البته گمشدن این پرونده به معنی خداحافظی با شبهای رویایی زاینده رود هم هست...خب چاره چیه؟ فعلا تهرانو ازم نگرفتن.. همه چی هفته دیگه معلوم میشه...دیگه واقعا این انتظار پدرمو در آورده...تو هیچ مرحله ای از زندگیم اینقد سرنوشتم نامعلوم نبوده...همیشه خودم با قدرت وقاطعیت نتیجه رو رقم می زدم اما این بار هر اتفاقی ممکنه...

هرکسی داره تو یه گوشه ای، رو جاده زندگی خودش قدم می زنه هر جوری که دلش می خواد...اما من این گوشه ایستادم و دارم خفه میشم...بیشتر از همیشه احساس تنهایی دارم...اینجا تقریبا هیچ دوستی ندارم...دوستی که بشه رو وقتی که به من میده حساب کنم...یکی همیشه یه عالمه حرف و شکایت از نامزدش داره که رفته کانادا...اون یکی دیگه چیزی نمونده که وقتی زنگ میزنم خونه ش دخترش گوشیو ورداره و بگه مامان! بیا خاله میناست....! اون یکی ...اصلا دنیاهامون باهم فرق داره و مسیرمون...همدیگه رو دوس داریم ولی دغدغه هامون کاملا واسه همدیگه بی معنیه...من به زندگی اونا می خندم اونا به زندگی من..بازم جای شکرش باقیه که هنوز این دوستارو دارم...آخ! چی میشد الان سپید جونم اینجا بود..؟

.......................................................................

دینگ...دینگ..یه sms دیگه...

Mina jooni salam…man hafteye dige daram miram holand.kaash teh boodi mididamet…  :_*

پ.ن 1: حمیرا داره می خونه : به دنیای ستمگر هنوزم میشه خندید...

          

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :