گندم خوب کاشته ای، فصل درو می رسد مارال!

                            

محبوب من مارال!

آه اگر این گریستن نبود، این اشک ریختن، زار زدن، سراسر گونه ها را به غمبارش قطره ها سپردن نبود، حالیا سالیان سال بود که اثری از انسان بر جای نمانده بود، و انسان، گرگ هاری شده بود، ددی، خونخواره یی، وحشی مستبدی، و انسان باز گشته بود به عصر توحش نخستین، عصر عقرب، عصر خشکسالی روح.

محبوب من مارال!

اگر این اشکباران به هنگام نبود، بیندیش که چه به روز انسان آمده بود و می آمد:

عصر پارینه سنگی دل، عصر آهن عاطفه، عصر مفرغ احساس...

اگر این سرریز حوض بلورین اندوه نبود، انسان هر گز انسان نمی شد، شاعر نمی شد، نقاش نمی شد، نمی رقصید، نمی خندید، نمی پرید، نمی دید...

بی اشک، محبوب من مارال! آسمان آسمان نیست، مهتاب مهتاب، روح روح، و گل احساس، بی قطره های شبنم غم، تمامی طراوتش را از دست می داد، و به ورق مقوای خاکستری تبدیل می شد.

بگوییم خدایا! حق است که تنها به این دلیل که انسان را از نعمت خون گریستن بر خوردار کردی، تو را بنامیم، بستاییم، بپرستیم...زاهد افتاده ی در گاه تو باشیم.صوفی محتاج در یای محبت تو باشیم.

خداوندا! هرگز نمی پرسیم که چرا عذاب را به آن حد رساندی که به های های گریه محتاجمان کنی. نمی پرسیم. فقط سپاس می گوییم که از پی هر عذاب، توان و رخصت گریستنمان دادی.

خداوندا! جز حق گریستن، بلند و با صدا گریستن، با طنین گریه دیوارهای خشونت را فرو ریختن، از تو هیچ نمی خواهیم، هیچ...

مارال  بانوی من!

نوشتم، چون قادر نبودم که بیایم و خبرت کنم که یلماز را هم کشتند.

                                                                      آلنی

                                نادر ابراهیمی- آتش بدون دود- کتاب هفتم

پ.ن1: هر چقد زور زدم که در چند جمله بنویسم که آلنی و مارال و یلماز چه کسانی بوده اند، نتوانستم. سخت است معرفی قهرمانان داستانی که در هفت جلد قطور با آنها زیسته ام، در این عرصه تنگ....

پ.ن2: تو خود فرموده ای اندر دل بشکسته جادارم...

بگو که می رسد ، می رسد، می رسد فصل درو...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :