گفت آنکه يافت می نشودآنم آرزوست!!!

پگاه جونم رفته بود شمال و من شب قدر تو خونه تنها بودم...

نزدیک افطار رسیدم خونه و به قدری خسته و بی رمق بودم که بی اونکه بتونم مانتو ومقنعه مو دربیارم، افتادم روی مبل وتقریبا بیهوش شدم.10،20 دقیقه از اذان گذشته بود که به خودم اومدم ...اصلا توانایی بلند شدن نداشتم...در عجب بودم که چطوری با این حالم رسیدم خونه و تو تاکسی غش نکردم...! بعد از یادآوری دوندگی هایی که با زبون روزه بدون سحری داشتم به خودم حق دادم.

نیم ساعت بعد از افطاربود که بلاخره تونستم پاشم و زیرکتری رو روشن کنم...چای!!! درسته که ارزش غذایی نداره ولی دراون لحظه حکم کیمیا روداشت واسه کسی مثل من...!

بعد از اینکه افطار کردم کم کم دامنه سیگنالهای هوشیاریم یه کمی رفت بالا و یادم اومد که امشب شب قدره...حالم  خیلی بد بود ولی به یکی دونفر از دوستان که هم معنویت خونشون ازمن بالاتر بود وهم ماشین داشتن! زنگ زدم که اگه خواستن جایی برن منم هستم...ولی وقتی خبر دادن که داریم میرسیم بیا پایین، دیدم نه مثل اینکه حالم بدتر از اونیه که بتونم اونجا بشینم وعذر خواستم....

تنها و مریض نشستم جلوی تلویزیون و هی کانال عوض کردم...چقد جای پگاه خالی بود. انتظار داشتم برنامه پخش مستقیم خوبی داشته باشه ویه کم با خدا خلوت کنم. یهودیدم که کانال 3 با بغداد ارتباط مستقیم داره و کامران (ببخشید آقای نجف زاده!) داره حال و هوا ی اونجا رو گزارش می کنه. جالب بود...یه جمله ش داشت به آرامشی که از مدد حضرت علی می گیره اشاره می کرد...کلا اون شب یه جورایی همه کانالا صحبت از آرامش بود...آرامشی که ارتباط با خداو معنویت به انسان میده.

منم نشستم کلی به آرامش فکر کردم. چیزی که همه موجودات زنده دارن د نبالش میدون و ظاهرا هیچ جا نیست..

خب البته هرکسی ممکنه کمی بیشتر یا کمتراز بقیه جستجوگرآرامش باشه. در مورد اطرافیانم که فکر می کردم، با تصور چهره شون به این نتیجه رسیدم که بعضی ها نگاهشون خیلی آرامش داره...می فهمی چی می گم؟ اون زاویه ای که تو نگاه بقیه هست و آدمو خراش میده ، تو نگاه اینا نیست...نگاهشون تحت هر شرایطی نرم و همواره.

بارزترین مثالش هم نرگس مهربون، هم اتاقی پارسالمه.

بعد با خودم فکر کردم که آیا همه این آدمایی که نگاهشون اینجوریه، این آرامش رو ازارتباط با خدا کسب کردن؟ که خب البته بعضی هاشون آره و بعضی هم نه....وتبصره ای که وجود داره اینه که من که از دل اونا خبر ندارم! پس به نتیجه مشخصی نرسیدم ودوباره یاد سرگیجه وحالت تهوعم افتادم.

دوباره ذهنم پرکشید به کلاس الکتروفیزیولوژی، واینکه استاد می گفت که سلول زنده وسالم در تعادل پویاست. به این معنی که با وجود همه پالسها و جریانهای رفت و برگشتی، ولتاژ غشا ثابته. سه چهار ساعت صحبت کرد که به ما بقبولونه که کل انرژی حیاتی ما ازهمین جریانهای غیر قابل پیش بینی و پالسهای به ظاهراضافی وبدرد نخورناشی میشه نه ازاون ولتاژ ثابت که ظاهرا معنیش اینه که همه چی داخل سلول مرتبه...

نتیجه اخلاقی: خدا نکنه آرامش داشته باشیم...!

پ.ن: راستی چرا ما اینقدر نگرانیم؟ نگران فردا، نگران پس فردا، نگران هفته بعد، ماه آینده، سال بعد و نگران همیشه....! حالا یکی کمتر نگرانه یکی بیشتر. میشه جور دیگه ای بود به نظرت؟

                    

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
تگ ها :