رفتن و بيهوده خود را کاستن....

چشامو می‌بندم.باز می‌کنم.....هنوز خسته‌م.

نمی دونم الان چشام خسته ترن یا انگشتام....شایدم خودم از هردو خسته ترم.

انتظار ندارم کارام کم باشه یا تموم باشه...ولی کاش پیش بره.....

فردا کلاس الکترو فیزیو دارم. آخرش از استرس این کلاس من می میرم. ..

پ.ن۱:

از جلسه هفته پیش الکترو این یادم میاد که استاد بعد ازمرور کلی فرمول و عکسای

 خفن گفت: همه اینارو بریزین دور.

مهمترین تفاوت سلولای قلب با بقیه سلولای بدن در اینه که سلولهای قلب

از ما فرمان نمی‌گیرن.....

قشنگ گفت....! همین برام بس بود....

پ.ن۲: آدما میان و میرن. بعضیا برام مهم میشن ولی دوست داشتنی نمی‌مونن...

با تو هم که نمیشه حرف زد. شاید از بداخلاقی منه! ولی یادت باشه...درسته که این

 روزا داری رو هوا راه میری از خوشحالی...خیلی دوست دارم.خیلی ممنونتم .خیلی گلی.

ولی منو اینقد ازبالا نگا نکن. بذار گاهی گریه کنم.

گاهی یادت بیار که مقایسه من با خودت از مقایسه چای با آب پرتقال هم بی ربط تره....

فقط ازم نپرس با تو بودم یا نه.

پ.ن۳: درد جانکاهیست درد خواستن....

                         

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :