معجزه اي به نام تو....

 

اول   اول ترمه ولي من هزار تا کار دارم. اگه بدوني....

اون  اون حس تازه متولد شدن اول ترم که کلي واسه خودم بزرگش کرده بودم، کم کم داره تو

و     وجودم کهنه ميشه و جاشو به خود درگيري هميشگي مي ده...باز دارم تو وجودم دنبال

 يه   ميناي قديمي مي گردم که بلده به اندازه يه غول کار انجام بده...! مي دونم که پيداش

نمي نمی کنم ولي هنوز مي گردم چون اين روزا  خودم اصلاکافي نيستم.

د      دنبال ميناي شهر خاموش....(راستي دلم مي خواست اين فيلمو تو جشنواره ببينم!)

       ولي در مجموع همه چي عاليه....

      جمعه که با همکلاسياي جديدم رفته بودم کوه، کلي روحيه م عوض شد. خيلي واضحه که

       من با دوستاي جديدم هماهنگي روحي بيشتري دارم تا همکلاسياي دوره ليسانسم...

      خيلي حس خوبي داشتم. با هيچ سکوت تلخي مواجه نشدم و اصلا حس نکردم که از

 ي    یه سياره ديگه اومدم.

 

پ     پ.ن1: اين روزا فقط به يه معجزه نياز دارم. پس اين خداي شماکي از دست انسان کلافه

         ميشه و به فرشته هاش ميگه: هرچي مي خواد بدين بره پي کارش؟

 

پ     پ.ن2: مراقب گلدون اطلسي باش، يه وقتايي منتظر کسي باش، کسي که چشماش

 يه     یه کمي روشنه، شايد يه قدري هم شبيه منه...

پ    پ.ن3:کاش بلد بودم با اين کلمات لعنتي حالي رو که اين روزا دارم توصيف کنم......تو رو

خدا   اين روزا از من چيزي نپرس که مجبورشم مثل اسب نگات کنم.......

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :