هيچ نداري اگر که عشق نداري....

روي مبل نشسته بود. رو به روي من. به سختي سخن مي گفت.

 مي دانستم چه مي خواهد بگويد و آرزو مي کردم که بگويد و بشنوم.

دوستش مي داشتم و دوستم مي داشت.

قهوه خواست. نوشيديم. فنجانها را وارونه در نعلبکي گذاشتيم.

   -آينده تان را خواهم گفت.

مي دانستم که اهل خرافه نيست. گفتم:

- نه شما اعتقاد داريد و نه من. گفت:

- اين طور بهتر مي شود سخن گفت. من به آنچه مي گويم اعتقاد

 دارم، اگرچه نقش آن در اين فنجان نباشد.

چند لحظه در فنجان من نگاه کرد. آنگاه چشمهايش را به چشمهايم

دوخت. نيازي به گفتن نداشت. سراپاي اين نگاه سخن بود و حکايت.

 اما گفت:

- در اين فنجان عشق هست. مردي هست که عاشق شماست.

 

هرچه دارد يگانگي و همدلي است. مي خواهد کنار شما بماند.

يک عمر. شما و ديگر هيچ.

راست مي گفت. ايمان داشتم. اما من دروغ گفتم. از پوسته خود

بيرون آمدم. چرا؟ نمي دانم....

عشق؟ چه مضحکه يي! زندگي مشترک؟ چه انقيادي!

انديشيدن به خود؟ چه حماقتي! رفتن به خانه يک مرد؟

چه کار بيهوده يي! مغزم پر بود از اين گونه تلقين ها و تکرارها.

اما دلم... دلم مخاطب مردي بود که رودر روي من نشسته بود.

 زبان او را مي شناخت.

دوستم مي داشت. دوستش مي داشتم. مي بايست عشق را

محترم مي شمردم.

محبوب من ديگر به فنجان نگاه مي کرد. به چشم هايم

 مي نگريست.

پاسخ مي خواست. مي خواست بداند آيا در کنارش خوشبخت

خواهم بود؟؟؟؟

و من دلم مي خواست بگويم: ....................

اما نگفتم. با چه دلي، با چه قساوتي. شايد در آن هنگام سنگ در

سينه داشتم....

خنديدم. خنده که نه. پوزخند تمسخر. گفتم :

- تمام شد؟ فالم را ديديد؟

و بعد قيافه جدي به خود گرفتم و گفتم که فکر مي کنم دوران عشق

و عاشقي بسر رسيده باشد. آنقدر انديشيدني در دسترس داريم که

به عشق نينديشيم.....

رنجيده، گرفته خاطر، تحقير شده نگاهم کرد. نطقم کور شد. آنگاه با  

 

لحني سرزنش آميز گفت:

- گمان مي کردم دست کم شما عشق را باور داشته باشيد.

- عشق چيزي نيست جز فعل و انفعالات پيکر شناختي موجود زنده.

اين را پزشکان ميگويند.

- البته در مورد حيوانات همين است که مي گوييد. گربه ها و سگها و

چارپايان و ددان هر کدام فصلي براي عشق ورزي دارند و آن هنگاميست

 که فعل و انفعالات پيکر شناختي شان جفتجويي را طلب مي کند. اما

 حيوانات چيزي از انسان کم دارند....سخن نمي گويند. انديشه نمي کنند....

سخنش را باور داشتم. اما گفتم: باور ندارم....همين!

برخاست.

- خداحافظ!

- خداحافظ!

و من مي دانستم که راه آشتي نگذاشته ام و بايد براي هميشه

 

فراموشش کنم.

دلم به اندازه يي تنگ بود که مجال آه کشيدن هم نداشتم.....

                                گزينه قصه ها و يادها- سيمين بهبهاني

پ.ن 1: نشوم سرد، آتش گرمم      نشوي نرم ، آهن سردي...

پ.ن2: به هر حال ولنتاينتون مبارك! اگه امروز واستون با ديروز فرق داره...

حتي اگه چندروزه كه زير پنجه هاي نيرومند تنهايي صداتون در نمياد و

يه چيزي اندازه يه گردو گلوتونو فشار ميده....

پ.ن3: ...........................................................................................

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :