شب سرودش را خواند....نوبت پنجره هاست....

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر چهره خود خیره شدم باز

بند از سر گیسوی خود آهسته گشودم

........................................................

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست....!

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز.......

 

پ.ن :من الان خیلی خوشحالتر از اونم که ننویسم الکتروفیزیولوژی ۵/۱۸شدم.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :