ما قهر كرديم از شفا! رو اي طبيب سنگدل....

دكتر شريعتي دوران قبل از آشنايي با پوران رو چنين توصيف مي‌كنه:

"...و من جواني بودم پير و تلخ انديش...."

.........................................................................................

آخرين باري كه بعد از 5- 4  سال با دوستاي دبيرستانم يه جا جمع شديم حدود يه ماه پيش بود. 4 نفر بوديم، 4 نفري كه از تك تك كلاسهاي درس راهنمايي و دبيرستان هزار تا خاطره داشتيم.

الان يكي در آستانه مادر شدنه، يكي در آستانه ازدواج و ديگري در آستانه جدايي از شريك زندگيش.

 احتمالا لازم به ذكر نيست كه چهارمي من بودم! كسي كه آستانه هاي گوناگون زندگي رو مدتهاست كه درنورديده و هم اكنون به طور جدي در حال وسعت بخشيدن به مرزهاي علم و دانشه....!

بحث 4 شاخه بود ولي هر چند دقيقه يك بار، اون سه شاخه يكي مي‌شدن و با يه سكوت سنگين به من خيره مي‌شدن و جالب اينكه همه شون انتظار داشتن مثل اون موقعها در مورد مسائلشون نظر بدم.

خوب البته منم يه چيزايي مي گفتم..

....................................................................................

اصلا يادم نميره وقتي كه با شوقي وصف ناپذير پريد بغلم و گفت:" واي مينا باورت ميشه؟ همونيه كه مي‌خوام...فكر نمي‌كردم اينقد آسون پيداش كنم. همه شرايطش خيلي بهتر از اونيه كه مي‌خواستم!"

و من نمي‌دونم ملاحظه چي‌ رو كردم كه نپرسيدم چطوري در كمتر از يه ماه مي‌شه به تفاهمي چنين آسماني و محيرالعقول رسيد؟ اونم با قريب به 10 سال اختلاف سن....؟

همه چي خيلي سريع پيش رفت. بعد از عقد و اين برنامه هارابطه مون خيلي كم شد كه البته طبيعي بود....يكي دو ماه بعد از عقد بود كه زنگ زد و يه عالمه گريه تحويلم داد :" اصلا نمي‌تونم تحملش كنم.."

و كاري كه من اون روزا مي‌كردم فقط دلداري دادن و دعوت دوستم به صبر بود.....

الان بيشتر از يك سال از اون روز مي‌گذره. من با اينكه فرسنگها از دوستم دورم، ولي روزي نيست كه تلفن يا اس ام اس در جريان رابطه دردناكشون قرار نگيرم. پابپاش بغض مي‌كنم، عصبي مي شم، تحقير مي‌شم و اشك مي‌ريزم. در اينكه ممكنه من بر مبناي احساسات زنانه، و يا طرفداري از دوستي كه بيش از 10 ساله مي شناسمش كمي درقضاوت غير منصف باشم اصلا شكي نيست. مساله اينه كه اصلا نمي‌خوام قضاوت كنم. ولي مي‌دونم كه هيچكس ازدواج نمي‌كنه كه اون يه ذره آرامش دوره تجرد رو هم از دست بده و به جاش با استرس و نفرت، حضور نزديك و دائم يك نفرو تحمل كنه....هر كدوم از دو طرف اگه به اينجا رسيد بايد شهامت به خرج بده و خودشو نجات بده.

 ولي اينا فقط حرفه. هنوز مشكلات زنان مطلقه در جامعه ما وحشتناكتر از اونه كه يه زن جوون به اين راحتي بتونه براي جدايي تصميم بگيره.

           

 

پ.ن1: يه روز يكي بود كه مي‌گفت.....

 يكي بود كه مي‌گفت: ازدواج يعني مرگ آرزوها...الان يه سوال جديد برام مطرح شده. كجاست كه جوابمو بده؟

اگه ازدواج يعني مرگ آرزوها، پس  طلاق يعني چي؟

 

پ.ن2: ما قهر كرديم از شفا، رو اي طبيب سنگدل

         تا زنده ام من آشتي با بي دوايي مي‌كنم!

 

پ.ن3: دنيا را بد ساخته‌اند! حرفي داري بگو.

          بدبين هم خودتي. البته محض احتياط!

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :