دل گمراه من چه خواهد کرد ؟با بهاری که می‌رسد از راه....

دیشب خوابیدم و خواب دیدم تو آمدی....

پشت پرده پلکهایم پر از تصویر تو شد...

کنارم نشستی ولی حیف که قلک سکوت را نشکستی....

نگاهت می‌گفت که بی تابیهایم را درمی‌یابی.

گفتم: ممنون که هنوز یاد مرا در سر داری.

و با اینکه کلامم بی پاسخ ماند دوباره پرسیدم:

چقدر از روزگارم خبر داری؟

افسوس...! هیچ نگفتی. سکوت شاید عزیزترین کلام تو بود.

                                                               .....................

سکوت شاید عزیزترین کلام تو است....

پ.ن۱: رفتم. برگشتم. خوبم. در اون سرزمین دور هم خبری نبود..

جز چند امضا....

پ.ن۲: یکی از دوستای عزیزم که شاید بهتر باشه لینک وبلاگشو اینجا نذارم!

همیشه در فصل بهار و به قول خودش همزمان با جفت‌گیری حیوانات اهلی ووحشی

دچار حالات عاطفی-هیجانی غیرقابل وصفی می‌شد که گاه به هم اتاقیهایش هم

 سرایت می‌کرد... 

خداوند را صدهزار مرتبه شکر که امسال مشکل از بیخ و بن حل شده....

پ.ن۳: گرسنه‌ام به دیاری که نانش ارزان است......

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :