عمر بگذشت و حديث تو به پايان نرسيد....

دیشب دلم عجیب گرفته بود که حتی با هیچی باز نشد.

هیچی نتونست آرومم کنه .

 با تمام وجود دلم می‌خواست پیش سپیده و آیدین بودم......

............................................................................................

رامین میگه: وقتی سوار هواپیما میشی که بیای اینجا انگار که سوار

ماشین زمان شدی. تا برسی خیلی چیزا تو زندگیت عوض شده....

چه خوبه که تنهایی تنها مفهوم مشترک تو همه فرهنگهاست. با رفتن

 به حتی هیچ جای دنیا! هم مفهومشو از دست نمیده.... پس خیالم از

 این بابت راحت! دیگه چی می‌مونه؟

واقعا که! من چقدر بی شعورم که گاهی یادم میره زندگیم چقدر شیرینه!

پ.ن: دود می‌خیزد زخلوتگاه من        کس خبر کی یابد از ویرانه‌ام؟

       با درون سوخته دارم سخن        کی به پایان می‌رسد افسانه‌ام؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :