يار دبستاني من.....

وقتي با حرارت و خشم در مورد بچه‌هاي دربند حرف مي‌زدي، با احتياط سعي

مي‌كردم آرومت كنم....ولي بلد نبودم كه...اصلا من كي‌بودم كه؟

وقتي چند بار ديدمت اون بالا، با وجود احترام فوق العاده‌اي كه براي خودت و  انديشه هات قائلم، دنبال راهي مي‌گشتم كه يه جوري بي خيال بشي.

اما ديگه دير شده بود. هم براي من و هم براي تو. تو ماههاست كه شبا از درد

بي خيالا بي خوابي.

ديروز صبح زود داشتم مي‌رفتم سركلاس كه جلوم سبز شدي. داغون 

بودي. مثل يه نوار حرفاتو با دور تند پخش كردي.

نمي‌‌دونم چي تو چهره بهت زده من ديدي كه

 صداي هميشه متينتو بلندتر كردي:

 مينا اصلا شوخي نمي‌كنما...!!!!خداحافظ...!

 و من احمقانه ترين جمله ممكنو تحويلت دادم.

      " مواظب خودت باش!"

گذشته بود اون روزايي كه بايد مواظب خودت مي‌بودي،

خودتو به خواب مي‌زدي و با چشماي بسته راه

مي‌رفتي....الان ديگه خدا بايد مواظبت باشه...

.همون خدايي كه ساعتها بلد بودي در موردش حرف بزني.

چي كار كردي با خودت پسر جان؟؟؟ مگه آدم با زندگی

 خودشم از این شوخیا می‌کنه؟

من از اين چيزا هيچي نمي‌فهمم. درست! ولي به هيچ بهايي

 نمي‌خوام دوست بی نظیری مثل تورو از دست بدم.

به هيچ بهايي نمي‌خوام حتي يه روز خبري ازت نباشه...

خواهش مي‌كنم ارزش خودتو، انرژيتو، جوونيتو، قلبت و

 انديشه هاتو  بفهم.....اين خواسته خيلي از دوستاته.....

بذار بزنن داغون کنن کوزه تو....فدای سرت....

   بدجوري نگرانتم. بعد از مدتها دارم دعا مي‌كنم.

پ.ن1: مدتها بود كه سر پرسودات نميذاشت واسم كامنت بذاري.

ولي نمي‌دونم چرا الان از اين مساله اينقد غمگينم؟

پ.ن2: خدايا!!! نذار اذيتش كنن.......

 پ.ن ۳:  سعدیا با تو نگفتم که مرو از پی دل؟؟؟

        نروم باز گر این بار که رفتم رستم......!!!

بدینوسیله مراتب تاسف عمیق خود را از متعلقات پست قبلی اعلام می‌کنم. 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :