زمانی برای بازگشت تریلی...

 

رکورد زده ام این بار..می دانم...

غروب بود و سرد...مکثی کردم جلوی میوه فروشی سرکوچه و هر چه سعی کردم دلم از

آن خرمالوها بخواهد نخواست که نخواست...

حس عجیبی داشتم. پر از ایمان بودم و خوشحالی و در عین حال خستگی و نفس

بریدگی.دردی در قلبم داشت پا می گرفت بعد از ماهها... مطمئن بودم که دلم گریه می

خواهد و مطمئن تر که دلم نمی خواهد حواس خودم را پرت کنم...

گاهی همه آن شجاعت پست قبل  یکجا بر سرم آوار می شود. دلم هق هق می

خواهد با صدای بلند بلند...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

همون که میگفتی بهش جای تو هیچکس نمیااااااد....

 

۴-۵ ماه پیش بود که فهمیدم با پارتنر جدیدش توی آسمونها سیر می‌کنه...

به خدا خوشحال شدم براش. پستهای عاشقانه ای که براش میذاشت شاید خیلی

 واضح نبود ولی من که به ادبیات ابراز علاقه ش آشنا بودم کاملا می گرفتم قضیه رو...

دختر زیبا و باهوشی بنظر میومد. بهم میومدن انصافا...

دروغ چرا؟؟؟؟ یکبار فقط وقتی دیدم یه عبارت عاشقانه دلبرانه!!!! برای مخاطب قرار

 دادنش استفاده کرده یه کم یه گوشه دلم یه جوررررری شد. آخه یاد لقب ٣ کلمه ای

 خودم افتاده بودم...

دلم می خواست به دختره بگم ببین!!! حواست باشه ها.اسم منو نیاری پیشش :دی

ولی واقعا تو دلم قضیه رو تمام شده می دونستم....هپیلی اور افتر...

علی ایحال....

قضیه پیچیده نبوده....تکرار یک پایان....

ظاهرا همون بانوی آسمانی ماه چهره زرنشان الماس فام  روزی از شاهزاده قبلی

قصه من می پرسه: کجا داری می بری منو با این سرعت؟

اکس کینگ!!! هم ترمز می کنند که هیچ جااااا!!!! پیاده شو!!!!

بانو ناباورانه می پرسه: من فقط پرسیدم مقصدمون کجاست؟ و جواب می شنوه که بابا

 کدوم مقصد؟فقط تو که نیستی...خودت اومدی سوار این اتوبوس شدی....من شوفر

ترانزیتم!!! جایی نمی مونم. از بالای ابرا بیا پایین!!! بعد هم پیاده شووووو...البته میل

 خودته...

 خلاصه  بانوی آسمانی ماه چهره زرنشان الماس فام رو خونین و مالین در گوشه فیس

 بوک ملاقات کردم و فهمیدن قصه ش کار سختی نبود...

 

پ.ن: گذارت اینجا نمیفته مسلمااااا....وگرنه بهت می گفتم که می دونم نیاز به کمک

 داری :دی

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸

ته دلم رو خالی می کنی گاااااهی..

 

می دونی؟ گاهی اعتماد خاموشم به تو رو از دست میدم.

وقتی که یادم میفته که هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت از من حمایت نکردی.

فقط نگاه کردی و نگاه سرد و غیر حمایتگرت باعث شد حتی بهت گله نکنم.

گاهی حس می‌کنم حتی به این مساله افتخار هم می‌کنی. افتخاری از جنس خودبرتر

بینی و اینکه اصلا رفتارای آدمای ضعیفی مثل من!!! برات قابل درک نیست. البته من اگه

جای تو باشم در مورد کسی که جای اون نیستم اینقدر راحت حکم صادر نمی‌کنم.

 

حرفات نه سفید بود نه سیاه...این درست!

ولی گاهی فکر می‌کنم وقتی برای بزرگترین رنجهای من مرهم نشدی پس...

گفتم فقط گاهی....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۸

رهایم کن...

 

بعد از یک هفته تنش،

دلم می خواد به آزادی مهدی بعد از چهار ماه و نیم فکر کنم و خوشحال باشم...

به روسری آبی سفید خووووشگلم که خیلی دوسش دارم...

به دست پخت خودم که دلم واسش تنگ شده بود...

به نیک...

به تهران انار ندارد....

به اینکه بلاخره روزی میرم جایی که 7 صبحش تو مترو با شجریان گره نخورده باشه....

 

میرم

میرم

میرم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : آه ، از اعماق جان

در باره الی...

 

یعنی من که اینقدر پسر بچه ها رو دوس دارم ولی نمی دونم چرا یه لحظه تو دلم اومد

که کاش آرش تو دریا غرق میشد.

کاش سپیده یه کلمه راستشو میگفت و اون پسر بینوا رو از چند سال رنج مطلق نجات

می داد.

خیانت همین جوریه. پیش میاد. والا همه می دونن که کار درستی نیست...

 

از بچه ها که جداشدم تو خیابون میرزای شیرازی بیلبرد بزرگ "درباره الی" رو دیدم.

یادم افتاد که فیلم بود.

الی زنده س هنوز.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : آه

ای خدا آه ای خدا...از توی آسمونا....

 

من فقط یه آرزو دارم تو سینه......

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸

تریلی 18 چرخ...

 

از صبح ۴شنبه یه تریلی ١٨ چرخ اومده پارک کرده رو دلم...

گاهی یه کم دنده عقب می گیره....گاهی با همه چرخاش رو قلبم حرکت می کنه..

من ولی زندگیمو می‌کنم.

 خرید میرم.

 کباب کثیف متبرک به تصویر ١۴ معصوم می‌خورم!!!!

میرم بیمارستان ملاقات خاله مهوش مریم.  

مهمونداری می کنم و آشپزی.

به علی جی زنگ می زنم و آدرس یه حوزه خلوت برای رای دادن رو می پرسم.

رای هم حتی میدم.

ولی تریلیه همونجاست. بعد از ظهر که مهمونام می خوابن رو تختم چنگ به موهای دو

رنگم می زنم و روی بالشم رد مشکی اشکمو نگاه می کنم.

دستمو می ذارم رو قلبم و به خودم قول میدم که تموم میشه...

حتما تموم میشه...

به خدا تموم میشه..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸

طعم جمعه...

 

جمعه هام هنوز انقدر تلخ هستن که یادم نره چقدر تنهام...

 

و اونقدر شیرین که فراموش نکنم تنهایی از تنها نبودن با کسی که به مژه برهم زدنی

 

 می تونه تنهام بذاره خیلی بهتره....

 

خسته م از این جمعه های خالی... خیلی خسته م.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

لیک از پای و با زنجیر...

 

داشتیم امروز فکر می کردیم که حسین طفلک ما الان کجاست آخه؟

تو انفرادی چطوری روزاشو شب می کنه؟

ردیف و میزون که نیست. می دونم.

اصل حالش چطوره؟

همون سوالایی که خودش از ما می پرسید....

 

گفتیم زنگ بزنیم از مهدی بپرسیم ببینیم چه خبر؟ میشه رفت او ی ن

ملاقات حسین؟

خونه مهدی اینا کسی گوشیو ورنداشت...

بعد رضا زنگ زد. گفت صبح ریختن خونه شون هر 3 تاشونو گرفتن.

اون دو تارو عصری لطف کردن آزاد کردن ولی مهدی رفته اوین....

 

خونه شون تو کوچه روبرویی ماست.

همسایه ایم.

 بوی خوش آزادی حتی تا اینجا نرسیده بود....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

تو هم درد داری نه؟

 

 بدم میاد از لحظاتی که باید نشانه ها رو نجویده قورت بدم....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧

این بار هزارم....!


ازپشت حصارهای تنهایی آیا هنوز

برای قاصدکهای بهاری بوسه می فرستی؟

برایت خبرهای خوشی آورده ام!

بنفشه های عید  امسال زودتر گل می کنند....


پ.ن: تو خود فرموده ای اندر دل بشکسته جا دارم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها : آه

....dAmN nIghTmArE

 

من دکتر "ه" رو  ندیدم اصلا و نمی شناسم هم...ولی شنیدم که آدم خوبیه...

دکتر "سین" هم که آدم ترسناکی نیست اصولا...

دکتر خودمون هم که...

ولی نمی دونم چرا چند شبه که تا صبح دارم به سوالای دکتر "ه" جواب میدم...

"بله آقای دکتر! حق با شماست..."  

  "اتفاقا این مساله ای رو که می فرمایین..."

چشم که باز می‌کنم و سقف اتاقمو که می بینم و ساعت ١١ و خرده ای رو مشت به

بالشم می‌کوبم و یادم میفته که من هنوز دفاع نکردم....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧
تگ ها : آه

.....(To whome it may concern(2

 

زن عشق می‌کارد و کینه درو می‌کند...

دیه‌اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می‌تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن ۴ همسر هستی.

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازمست و تو هرزمانی بخواهی به لطف قانونگذار

می‌توانی ازدواج کنی....

او در محبسی به نام ب کارت زندانیست و تو....

او کتک می‌خورد و تو محاکمه نمی‌شوی...

او می‌زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می‌کنی....

او دررررررررد می‌کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.

او بی خوابی می‌کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی.

او مادر می‌شود و همه جا می‌ پرسند نام پدر؟

و هر روز او متولد میشود، عاشق میشود، مادر میشود، پیر میشود و می‌میرد....

و قرنهاست که او عشق می‌کارد و کینه درو می‌کند....

و این رنج است....

                                                                            " دکتر شریعتی"

پ.ن١: پای حرفهای دوستی نشستم و اشکهایش را پاک کردم و دلداریش دادم!!! قصه

جدیدی نبود...

گرچه هنوز نمی‌دانم چطور می‌شود کسی شب قبل از خواب بمیرد برای کسی و صبح

فردا بیدار شود و تصمیم بگیرد که "دیگر نمی‌خواهمت..."

 

...........و با این وجود هیچگاه دلم نخواسته مرد باشم جز برای چند ساعت تا

شاید بفهمم این رفتار عجیب و غریب درک نشدنی حاصل چه جور مکاشفاتیست در

سلولهای مغزی و عصبی آخر؟

 

پ.ن٢: حالا من هی بگویم: هان مشو نومید چون آگه نئی از سر غیب

یا                                    من نه آنم که زبونی کشم از دست فلک

 

هر که باشی و از هر کجا که برسی به رنج امروز هایم می ارزی آیا؟....نمی‌دانم.

 

حرفی داری؟

 

پ.ن٣: مریم هم نوشته.... 

 

بعدتر نوشت: هدفم از این پست تخطئه مردان نبود.

می دانم هم که وقتی رابطه دو نفره ای دچارمشکل می‌شود هر دو نفر مقصرند...ما

اصولا این چیزها را خوب یاد نگرفته‌ایم و این نه تقصیر زنان است و نه تقصیر مردان...

ولی گاه تحت تاثیر رفتار بی منطق برخی از پارتنرها قرار می‌گیرم و امثال این پست

خلق می‌شود ولو اینکه شاید منهم در موارد مشابه همانگونه رفتار کنم متاسفانه...

یا هر دختر و پسر دیگری....

من هم مثل بسیاری به برخی از قوانین زن ستیز اعتراض دارم. همین.

می‌دانید که ابدا مرد گریز نیستم!!!!نیشخند

مخلص آقایان دوست!

کامنت خصوصی نذارید. قصدم تخطئه مردان نبود. تحت تاثیر حادثه ای قرار گرفتم که

شخصیت سیاهش یک مرد بود.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٧
تگ ها : آه ، برای فرزندم

هستی آقای خدا؟

 

                   داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها : از اعماق جان ، آه

این روزهای مینا...

 

اینروزها صبح که می‌شود، یعنی کمی که صبح می‌شود چشم باز می‌کنم و بی آنکه به

ساعت نگاه کنم دوباره خودم را به خواب می سپارم تا خیلی صبح شود...

خیلی صبح شدن را از درجه روشنایی هوا می‌فهمم.

اتاقم در شهر آفتابگردانها هر روز چند رنگ می‌شود.

گاهی درعرض چند ثانیه طیفی از چندین درجه روشنایی از روی بالشم می‌گذرد و

کیفور می‌شوم. ولی در هرکدام از آن کمی صبح ها که چشم باز می‌کنم اولین چیزی

 که به یادم می آید همان چیزی است که به قلبم تبر می‌زند....

 

باز چشم می‌بندم تا بوی چای و نان تازه خانه را پر کند و پدر بیاید با نوازشهایش بیدارم

کند و من با اینکه یکی دو ساعتی است در انتظار این لحظه بوده ام با بغض لبخند بزنم

که چرا نمی‌ گذارید بخوابم؟ 

بعدش صبحانه است و تکه های سیب زرد که بابا با دقت پوست می‌کند...ظرف گردو...

شیر که نمی‌خورم وهمه می‌دانند....

 

اینروزها عصر که می شود منم و چرخ زدن در شهری پر از برگهای خوشرنگ و یک

 آسمان آبی آبی...شهری که هنوز تعداد آپارتمانهایش شمردنی است..

 

اینروزها شب که می‌ شود برای احسان خواجه امیری نامه می‌نویسم و در بلاگم منتشر

می‌کنم  و از او می پرسم که در روز جزا چه جوابی دارد برای آنهمه اشکی که برخی از

جوانان می ریزند با "تو را می سپارم به مینای مهتاب..." و آنهمه رگ ریز سرخ در

چشمانشان؟

 

اینروزها شب که می شود همانجایی نماز می خوانم که در سالهای دبیرستان و

شبهای کنکور...

خدا صد البته همان خداست ...

ولی من هیچگاه هیچگاه هیچگاه اینقدر اینقدر اینقدر دل شکسته و نا شکیبا نبوده ام...

می دانم که همیشه برایم بهترینها را رقم زده...ولی تاب صبوری ندارم گاهی...

هنوز ایمان دارم...حتی هنوز...بغل

ملالی هم نیست جز اندوه بازگشتن به تهران...دروغگو

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
تگ ها : آه

دلگرمی...

می‌گوید:

"دنیا به عیار است

دل به کسی نده

دل تو گرفتنی است.."

 

پ.ن: مثل اون ابلهی که به نوک انگشت طرف نگاه می‌کرد نه به ماه!!!دلم می‌خواست

 بپرسم آخه دل من تا کی گرفتنی است؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : آه