امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم...

مرگ چیز بدی نیست.

من اگر امشب قرار باشد بمیرم اول کمی می ترسم...برای تاریکی و تنهایی و خاموشی

درپیش رو...که البته خودم را قانع خواهم کرد که این مفاهیم در این دنیا وجود داشتند و

از آنسو کسی خبری ندارد...شاید که روشنتر باشد حتی! 

بعد دلم می گیرد. که چه همه برنامه داشتم و فرصت نشد.

می خواستم یک دکتر نوروساینتیست خفن شوم. 

می خواستم روزی روزگاری که در سرزمینی دور اتاق قشنگی داشتم و دوستان گزیده

ای، روزی که آنقدر از تهران دور بودم که دلم تمام و کمال مال خودم باشد بنشینم شعر

بنویسم و غصه نخورم. که شعرهایم شعفناک باشند و طرب انگیز...و بخندم به روزگاری

که خواندن و سرودن شعر لایه لایه اندوه به دورم می پیچید و چقدر هم لذت می بردم که

من می فهمم آنچه را که دیگران نمی فهمند...

 

می خواستم روزی دلم را بدهم به کسی برای همیشه. تمام دلم را...تمام طبقاتش را

یکجا...به کسی که به گشتن باغ آمده بود نه کشتن چراغ ...که پس گرفتنی در کار

نبود و زخم و دروغ و خنجری...

می خواستم سپهر را در آغوش بگیرم...

می خواستم...

می خواستم 2 بار ویزای آلمان بگیرم...!

**********************

این شب زیبای اردیبهشت شب خوبی نیست برای مردن .

ولی مرگ کلا چیز بدی نیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

شیر بی یال و دم...

در دلم چیزی ست...

جوانه ای گویا...نه! قبلتر حتی. شاید مشتی خاک مشتاق. 

می ترسم بنویسمش. می ترسم رد دستم بیدارکند علفهای هرز را...می ترسم بمیرد

خاک! می بینی از چه چیزها می ترسم؟ از بر باد رفتن چیزی که هنوز ندارم هراسانم. می

ترسم. مرا ترسانده اند...

تو اما به دل نگیر. از من نشنیده ای اما!!! در دلم چیزیست که میدانی چیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

......I can C cLeArly

 

تو هم شبیه دیگرانی، 

                  شیفته پرواز

 

                            اما هیچکس شبیه تو نیست

                                                            آنها هیچکدام بال نداشتند....

                     

                                                                                            (واهه آرمن)

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

شراب ناب می خواهم که مرد افکن بود زورش...

 

این شبها که می گذرد هرشب بیدارترم از دیشب...

روزها را تماما لب فرو بسته ام.

هیچ نمی‌گویم از بیم دار و درخت و آسمان و هوا و خاک و زمین...

یاد گرفته ام که بترسم از خشم کائنات. چنان ترسی که نه از زنگ تلفن ساعت ٢ صبح و

نه از صداهای وهم آور شبهای تنهای خانه ام دارم...

لبخند می‌زنم حتی. توی شرکت بسیار سرحال تلقی می‌شوم.

شور زندگی مستقل را درآورده‌ام. برای همه چیزم سنگ تمام می‌گذارم.

سرافطار ولی تو گویی که مجسمه باشم. نه دلم چیزی می‌خواهد و نه چیزی...

شب که می‌رسد ولی...تورق کتاب بارونز است مقابل باد کولر به همراه آرامشی به

خنکی هندوانه و آب انبه...

سر به بالش که می‌نهم تازه اول ماجراست...فرار می‌کنم از این دنده به آن دیگری...

فکرم را به سکوت و اطاعت مطلق واداشته ام...در محاصره چند چرای غول پیکر و آیا

هایی رعب آورتر...سرم را به تحسین خودم گرم می‌کنم و اینکه هیچکس نمی‌توانست

جز تو دخترک...!!!

باز سوال می‌روید که چرا اینقدر طولانی در یک فصل زیستن...؟

آخرش به بغض می رسم و اندکی رویا به زووور وارد لایه سبک خواب می شوم...

دقایقی بعد در میانه تکمیل چند فرم از خواب می‌پرم...

بگذرد این شبهای بیدار لطفا...

تمام شود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸

حرفی ندارم...

 

Summer has come and passed.
The innocent can never last
Wake me up,
When September ends.

Like my father's come to pass, seven years has gone so fast.
Wake me up,
When September ends.

Here comes the rain again,
Falling from the stars;
Drenched in my pain again,
Becoming who we are.

As my memory rests,
But never forgets what I lost.
Wake me up,
When September ends.

Summer has come and passed.
The innocent can never last.
Wake me up,
When September ends.

Ring out the bells again.
Like we did when spring began.
Wake me up,
When September ends.


Like my father's come to pass.
Twenty years has gone so fast.
Wake me up,
When September ends.
Wake me up,
When September ends.
Wake me up,
When September ends....


Song by: GreenDay

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸

ترسم که نمانم من از این رنج...

 

شبی بر من گذشت.

سرد.

تلخ.

خیس.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸

رهایم کن...

 

بعد از یک هفته تنش،

دلم می خواد به آزادی مهدی بعد از چهار ماه و نیم فکر کنم و خوشحال باشم...

به روسری آبی سفید خووووشگلم که خیلی دوسش دارم...

به دست پخت خودم که دلم واسش تنگ شده بود...

به نیک...

به تهران انار ندارد....

به اینکه بلاخره روزی میرم جایی که 7 صبحش تو مترو با شجریان گره نخورده باشه....

 

میرم

میرم

میرم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : آه ، از اعماق جان

بگذارید برگردم...

 

برمی گردم

برمی گردم

برمی گردم مادرم را ببویم

برمی گردم ایوانم را بشویم

برمی گردم دیروزم را بردارم

برمی گردم هنوزم را بردارم

برمی گردم

برمی گردم

بگذارید برگردم.....

 

پ.ن١: حسین می خوند، هم حودش گریه می کرد هم ما...کم نیست ٨٧ روز انفرادی..

 

پ.ن ٢: دروغ چرا؟ عروس ناز شده بود. خیلی هم خوش گذشت.

 

پ.ن ٣: دیشب تو اتوبوس همش تو خواب دیدم "ویل لکل همزه لمزه " من خیلی

وقته قرآن نخوندم. چی بود معنیش؟ وای بر هر عیب جوی....؟

احتمالا خدا می خواست دلداریم بده که عیب نداره بذار هر چی دلش می خواد بگه...

پ.ن۴: پسر عمه زااااااااااااااااااااااااااااااا.......   :))

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸

از هفت تیر تا 7 تیر....

 

یه لحظه چشماتو ببند شاید منو یادت بیاد

همونکه می گفتی بهش جای تو هیچ کس نمیاد...

تقصیر هانیه بود شاید...عصر 5 شنبه گفت پاشو ببرمت گلستان...

یه پیچی داره همت...همونجا که اگه یه ساعت قبل از غروب اونجا باشی خورشیدو با

همه ابعادش می بینی ..بزرگ...نارنجی...همونجا که رسیدیم انگار یکی منو برد پرت کرد

تو اون روز و اون ساعت...

داشتی با اون تون دوست نداشتنی صدات درمورد پروژه عظیمت برام می‌گفتی..با

حرارت...یهو تو همت که پیچیدی حرفتو قطع کردی و گفتی: می تونی از منظره هم لذت

ببری ضمن حرفای من...!!! بعد ادامه دادی.

بعد گفتی که....

من داشتم از پنجره کنار بیرونو نگاه می کردم نه مقابلمو...

انگار که حرفتو نشنیده باشم...شاید هم شرم دخترونه بود...

هیچکدوممون بچه نبودیم ولی تا حالا کسی اینجوری بهم نگفته بود... که منو انقدر می

شناسه که با یه دنیا عوضم نکنه...

از این تجربه ها نداشتم.

 من تورو دوست نداشتم. آدم من نبودی. خودم اینو بهتر از همه می دونستم.

ولی می تونستم دوست داشته باشم. چون خییییییییلی بهت اعتماد داشتم.

فقط حرفتو باور کرده بودم.

راستی آدم با کجاش باور می کنه؟ قلبش یا مغزش؟ یا همه وجودش؟

 

وقتی بلاخره با یه عالمه سند و مدرک فهمیدم بهم دروغ گفتی کل ستونهای وجودم

ریخت...انگار که خدا خودش ازاون بالا زبونشو واسم دراز کنه و بگه: ببین! من نیستم.

وجود ندارم...به خدا وجود ندارم...

من یه سال گریه کردم. همه جا. تو خونه. تو آزمایشگاه. تو تاکسی. تو مترو.

فقط به خاطر اینکه باورم، همه باورهام یکجا زخمی شده بود. اگه 1 ماه، 2 ماه، 1 سال،

 2 سال بود که می شناختمت این جوری با خاک یکسان نمی شدم. یا حتی اگه دوست

داشتم می تونستم فراموشت کنم.

100 شب تزمو تایپ کردم و اشک ریختم. ولی نذاشتم هیشکی بفهمه که تو اون روز تو

پیچ همت چی به من گفته بودی...100 بار تو جمع دوستام خندیدم باهاشون...چند تا

عروسی رفتم.

دفاع کردم. بابام منو بوسید و گفت که مایه افتخارشم حتی اگه هیچی مقاله نداشته

باشم. مامانم با هوش مادرانه ش هر شب بهم زنگ زد و من صدامو صاف کردم و با

لبخند باهاش حرف زدم. مامانم منو سپرد به مریم. که تنهام نذاره. رسممون نیست که

ازم بپرسه چرا اینقدر گریه؟ نپرسید ولی خیلی دلواپسم بود.

مریم با تمام قواش تو خونه من مستقر شد. نجاتم داد چند بار...من هم گاهی.

 

ولی 5 شنبه به هانیه گفتم که اون روز چی به من گفته بودی...

گفت عیب نداره. غصه نخور. خدا آدمای بدو می ندازه بیرون و به جاش آدمای خوب...

بعد گفت: آدمای خوب همدیگه رو یه جوری پیدا می کنن.

من ولی آدم خوبتر از تو نمیشناختم...

به اندازه خدا، به اندازه همه دنیا بهت اعتماد کرده بودم. ولی با اینهمه دوستت نداشتم.

هیچوقت...

امسال پر بارانترین سال عمر من بود.

فهمیدم که ایمان از عشق خطرناکتره...

عشق؟ من حتی دوستت نداشتم. فقط باورت کرده بودم. به اندازه وجود خدا...

اینه که آشتی با خدا الان برام سخته. تا این حد سخته.

26 سالگیم یه هفته بعد تموم میشه...این سال پرباران بی ثمر.

من تو 26 سالگیم یاد گرفتم که نمی دونم هنوز آدم با کجاش باور می‌کنه ولی آدم اگه

کامل باور کنه جاش خیلی دیر خوب میشه...

ولی میشه...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

چه شیرینه گذشتن....تازه می‌فهمم!

 

خیلی دارم عوض می شم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸

من دختر خیلی نایسی هستم...

 

عیب نداره مینا... می‌گذره...

همش همینو به خودم میگم...

اینو میگم تا نیام اینجا چیز تلخی بنویسم...اینروزا که راس میرم می‌خورم تو دیوار...

چپ میرم می‌خورم تو دیوار...

اصلا رو به دیوار زندگی می‌کنم. مثل مهدی که احتمالا 4 سمتش دیواره اینروزا...

دیشب که رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم کبودیهای بی شمار روی بازوهامو که به

 بهای نفس کشیدن خریدمش نوازش می‌کردم، دیشب که مریم داشت فرندز نگاه

می‌کرد و داشت بلند می‌خندید و من ظرف می‌شستم و آرووووم اشک می‌ریختم

می‌دونستم که از اون شبایی در پیش دارم که خوابیدن سخته...

صبح که با این سردرد لعنتی بیدار شدم اصلا تعجب نکردم...

 

آقای الف اس ام اس زده که: تو دختر خیلی نایسی  هستی... ولی احساس و

مهربونیت شده شمشیری بر علیه خودت... قرار نیست هرکسی که دوسش داری و

دوست داره بمونه باتو... فقط اونی می‌مونه که قدرتو می‌دونه...بقیه بذار برن..

ولی از اون مهمتر اینه که باور کنی قرار هم نیست همه زخم بزنن و تنهات بزارن....فکر

کنم الان فکر می‌کنی اینجوریه نه؟

 

جوابشو ندادم هنوز...نمی‌دونم الان چی فکر می‌کنم...

اصلا نمی‌خوام چیز تلخی بنویسم...

فقط می نویسم که بگذره...

خدایا به من صبر بیشتری بده...بغل

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

از خونه تا اینجا...از اینجا تا خونه...

 

یعنی کاش یکی بفهمه من وقتی میگم ابرای آسمون عباس آباد یه چیز دیگه س یعنی

 چی...

یعنی خوراکه واسه پترن ریکوگنیشن ها....خوشگل، ماه، عجیب، متنوع...!

هر صبح و عصر هی به این فکر می کنم که چقدر خوب شد این تیکه رو مجبورم پیاده

بیام...

 

بعدش سر راهم یه خونه ای هم هست که من خیلی دوسش دارم..فکر کنم هم سن و

سال من باشه...معماری ساده و دلنشینی داره...پنجره هایی که بالاش گرده...یه باغچه

کوچولو جلوش...یه چراغ خاص دم درش...زنگ و پلاکش هم با بقیه خونه ها فرق داره...

 

اصلا شبیه خونه هایی که تو نقاشی بچه گیامون می کشیدیم...فقط کوه و رودخونه و

خورشید شو کم داره...شکل یه زندگی آروم و خوشبخته...

هیچوقت ندیدم کسی ازش بیاد بیرون...می خوام بدونم چند نفر توش زندگی می کنن..

اصلا خودشون می دونن که خونه شون خیلی خونه س؟

 

اصلا این کوچه قشنگه...زیادی سبزه...

تو شرکت ما هم همه کفشاشون رنگی و خوشگله...

یه کفش دیدم صوووووووورتی تق تقی...اونروز نمی دونم چرا نخریدمش...حس کردم

مشکیش خانومتره...بعد موندم بین دو تارنگ و نخریدمش...

شاید همین روزا برم بخرمش...بخرمش؟

(این سوالو از خودم دارم می پرسم و شما خواننده ناشناس احتمالی اصلا ملزم به

پاسخگویی نمی باشید )

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

َ...A kInD Of cOnffesSion

 

یک چیزی در من هست که نیاز به بررسی و تحلیل دارد کلا...

و آن اینست که من چه کنم با شهوتی که به خوانده شدن دارم؟نیشخند

 

از تابستون ٨۴ وبلاگ می نویسم و همیشه هم دوست داشتم کسایی که منو

میشناسن بخونن وبمو...تا بیشتر بشناسنم. تا بهشون بگم که من اینجوریم و اینا...

لذت می بردم از پنجره ای که بازکرده بودم..یه طرفه بود خب. من تقریبا نمی فهمیدم

کی میاد و کی میره...اون اوایل همه چی می نوشتم. شادیها و اندوههای برهنه ام رو

پابلیش می کردم...چه اشکالی داشت؟ می خواستم همه بدانند که مثلا من دیشب

شب سختی رو گذرونده ام یا یه پیاده روی دلپذیر داشتم و اینا...

 

فکر می کردم که آدم اگه روز نوشتای آدما رو بخونه خیلی بهتر می تونه بشناسدش تا

اینکه سالها از دور بشناسدش یا حتی نزدیکتر...همکار یا همکلاسی باشه...

دوس داشتم بگم من اینم...اینجوریم...

هر آدمی نیاز به کشف شدن داره...هرکسی دوس داره بقیه اونجوری ببیننش که واقعا

هست...منم دوس داشتم آدمای اطرافم بتونن منو از بقیه متمایز کنن.

 

کم کم خواننده هام زیاد شدن...

تقریبا همه اونایی که منو می شناختن روز نوشته های منو می خوندن...

لذت می بردم وقتی یکی یه جایی یه چیزی درباره خودم بهم میگه که فکر نمی کردم

 بدونه!

چن بارخواسته بودم ببندم این دریچه مو..ولی دلایل بزرگی نداشتم اون موقعها...

بیشتر می خواستم خودمو لوس کنم!

ولی اون روزی که دکمه تغییر آدرسو زدم و به خیال خودم اومدم اینجا قایم شم هیچ

 تردیدی نداشتم.

همه دل شکستگیام، همه اشکهای لیتری مو ربط می دادم به صداقت تمام و کمالی که

هر روز کادو پیچ شده نصب شده بود به جملاتم...

 

خودمو کاملا یاد داده بودم به همه...

همه می دونستن چه جوری می تونن خوشحالم کنن...چه جوری اشکمو در بیارن...

 

انصاف نبود....به قول استاد شهریارما: با چون منی به غیر محبت روا نبود...

 

ولی الان...الان که کم کم داره یادم میره از ایستگاه مترو "شهید نواب صفوی" تا "شهید

بهشتی" چند قطره اشک راهه...

یادم رفته که چه جوری بعد از اون شبای سنگین مثل بنززز میومدم سرکار انگار نه انگار

 که دیشبش سیل داشت تک تک مژه هامو می برد...

حالا که یادم رفته که چطوری می تونستم انقدر قهقهه الکی بزنم که همکارام بگن

ایشاللا همیشه اینقدر شاد باشی...!!!

حالا...

اصلا ولش کن هیچی....

 

من اینجا می نویسم و دلم می خواد افراد کمتری بخونن...و فقط به طور مشخص چند

نفر خاص نخونن...همین...

پ.ن: رفتیم شمال. خوش گذشت ولی له شدیم از خستگی...

کلی خاطره...زیتون پرورده...کلوچه فومن...های های....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

....dAmlA DamlA

 

می گم:  چی؟

می گه: دیگه تا همیشه خدا هر چی تو بگی....برگردم؟ بمیرم؟ بمونم؟ چی کار کنم؟

 

**************************************

می‌گم: هر کاری می خوای بکن من که به تو اعتماد دارم!

می خنده. قهقهه می زنه.

یعنی داشت به من می‌خندید؟

 

**************************************

می‌گم: از ٧ تیر بدم میاد.

می گه: راه دیگه ای نداریم آخه الان.

با بغض می گم: نمیشه از من بگذری؟

و یکباره همه اشکهای انباشته شده ام قل می خورن روی گونه هام...

همه صبوریهامو  باد یکجا می بره... همه توداریامو...همه گذشت مهربانانه مو...

اشکام دیگه تموم نمیشن.

همه چی تموم میشه جز اشکای من...

از اشکام یه کمی می ترسه...

یه کمی احساس گناه می کنه..

ولی لبخند تصنعی مو جدی تر می‌گیره...

 

**************************************

٧ تیرو خیلی وقته رد کردیم.

سال داره تموم میشه اصلا.....

ولی تموم نمیشن که...

 

پ.ن: معنی لیبل: قطره قطره...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

ماناماناها...

 

آن روز بلیط را جلوی چشمت که خواهش ماندن داشت پاره کردم و

گفتم نمی روم...

 

خوشحال شدی. جشن گرفتیم و من نورهای شب را توی آن جفت

چشم ذوق زده ات می دیدم و حتی انعکاس نور هواپیمارا که از روی پل

گذشت.

 

آن وقت نبود، شاید از خیلی وقت پیشش بود که ماندن زندانم بود و من

آغاز کرده بودم رفتنم را بی صدا .

که رفتن برای ما ناماناها چمدان و مسواک و جوراب بردار نیست.

اسارت بردار نیست این سرگشتگی. این سرگشته.

 

تقصیر تو نبود. گمشده نداشتی که راه بیفتی سنگفرش بشماری.

کوچه ها را سرک بکشی بی آن که بخواهی کسی اسمت را بلد

باشد.

که بروی گذرانی وقت. عابرها را عابری کنی. بگذریشان.

بشینی پای حرفشان . از هوا و آفتاب و درخت بگویی.

از طعم قهوه و چایی و توت. که در آن حرفها چیزکی بیابی.

چیزی که زخم دلت را مرهمی باشد اندکی. رد شوی. هی رد شوی. 

رد شوی...نمی شد خب.نبودی ازآن جنس.

 نمی شد حالیت کرد که رفتن نماندن نیست.

دستت را ول کردن نیست. ورای این حرفهاست جنسش. نوعش.

گفتن ندارد.

 

می شود رفت و ماند هزاران بار و برگشت و نگشت.  

 

کاش می شد بدانی که آن وسوسه گم شدنی که می چرخد دور دلم،

 پروانه وار، پرزورتر از این حرفهاست....

کاش می شد بدانی...

 

پ.ن: از اینجا...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧

....PaN3 x 6

 

دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو...

 

خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار

و زسر کوی تو پرسند رفیقان خبرم...

 

پ.ن: لبخند

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧

هستی آقای خدا؟

 

                   داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
تگ ها : از اعماق جان ، آه

هو الذی علیم بذات الصدور....

 

زمانی که بنده ای دست به دعا برمی دارد و برای دیگران بیشتر و بهتر از خودش دعا

می کند،خدا به فرشتگانش می گوید:

"به او بیشتر از آنچه که می خواهد بدهید

من از او کریم ترم...."

 

 

پ.ن: این اس ام اس رو که خوندم تازه فهمیدم چرا آقای خدا اینقدر هوای بابای منو

داره...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧

.....ItS tImE tO fLy

 

هیچ چیز مانند اراده به پرواز پریدن راآآآآآآسان نمی‌کند!!!!!

 

پ.ن: لبخند 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧

من...؟

 

Win Like a man        

         Lose like a man....

پ.ن: واتز د مینینگ آف من...؟

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧

çek git…

Bıktım bu yalnızlıklardan,        

Sebepsiz haksızlıklardan,                            
Zorunlu ayrılıklardan…                                                    Gereksiz
 çekip gitmekle,                     
Dert üstüne dert bindirmekle,                         
Kirildim kalp hırsızlardan…

Ne inancım kaldı bu aşka,
Ne de sancım var,
Ne inatla kalbimi kırdın,
Ne kazancin var…

Yurek az cok kendine geldi, gidecek yer var                                 Onumuzde kos koca bir yil, cosacak yer var


Tıkadın bütün yollarımı, sana verdiğim yıllarımı,
Biriken tüm imkânlarını, alıp çek git…
Sana verdiğim son hediye, beni bir daha üzme diye
Gezegendeki son gemiye, binip çek git…

                                                                                                Serdar Ortaç

" از اینهمه تنهایی، از حق کشیهای بی دلیل و از جداییهای اجباری به تنگ اومدم.

از ترک شدنهای بی توجیه، از سوار کردن درد بر روی درد و از غارتگران قلب خسته

شدم.

دیگه نه این عشق رو باور دارم و نه به خاطرش درد می‌کشم...

فقط نفهمیدم چه سودی بردی از آنهمه پافشاری و لجبازی در شکستن قلب من؟

دلم کم و بیش خودشو پیدا کرده...حالا جاهایی رو می‌شناسم برای رفتن...

و در مقابل خودم یک سال کامل و دست نخورده می بینم که می‌تونه پر از نشاط و

شادی باشه...

تو که همه راههای منو بسته بودی، همه سالهایی رو که به پات ریختم با همه اونچه به

خاطر تو از دست دادم همه رو یکجا بردار و برو...

آخرین هدیه ای که می‌تونم بهت بدم اینه که منو هرگز نبینی....

سوار آخرین کشتی سیاره شو و بروووووووووو....

 

پ.ن : دوست جان این ترانه رو از استانبول واسه من سوغاتی آورده بود....این شبها که

با همیم متوجه شدیم که هر شب حداقل ٢٠ بار این ترانه رو با مشتهای گره کرده و یک

سری حرکات گوش می‌کنیم...نیشخند

نمیدونم شما از خوندن متنش چه حسی دارین ولی این ترانه ابدا غمگین نیست و

شدیدا مفرحه حتی...

بالشخصه انرزی عجیبی به من القا می‌کنه....در حد پرواز و ایناااااعینک

میذارم لینک دانلودشوبه زودی....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧

سرتو بالابگیر...من تحملم کمه!

پرده اول:

(مدتیه که هفته ای دو روز با پگاه ناهار می‌خورم...)

می پرسه. نمیگم. بغض که می‌کنم می‌فهمه که چی باید بپرسه که جواب بدم. که

مجبور شم جواب بدم.

میگم:" پگاه من اگه روزگاری صاحب یه دختر شدم حتما زنده به گورش می‌کنم"

میگه:"احمقی دیگه. چرا آخه؟ خاله قربونش برهقلب"

میگم:"از سر جاهلیت که نه. بخاطر خودش!!!"

خنده

یه چند ثانیه ای شلیک خنده..همه دارن مارو نگا می‌کنن!

********

پرده دوم:

 می‌گویم: آدمها یا باید خوش شانس باشند یا باید شجاع ...

واضحست که ما باید شجاع باشیم...

چیزی نمی‌گوید.

بعد با خودم فکر می‌کنم شجاعت به چه دردم می‌خورد وقتی که آنقدر خوش شانس

نیستم که بتوانم در کنار آنهایی که دوستشان دارم آنطور که دلم می‌خواهد زندگی کنم!

اصلا انصاف نیست. اینهمه جبر جغرافیایی. اینهمه مرز. اینهمه اجبار.

*****

پرده سوم:

از مزایای آتش سوزی خوابگاه دختران دانشگاه علم وصنعت اینست که دوست جان آدم

میآید و در خانه آدم رحل اقامت می‌افکند تا مدت نامعلومی...

و آدم شبها زود می رود خانه بس که کسی منتظرش است...

ولی این شبها دوست جانم هم می‌گوید:

"اصلا نمی‌فهممت. از چی داری صحبت می‌کنی؟" یا

 "به نظر من زودتر دفاع کن! تا وضعت از این خراب تر نشده!"

ولی دیشب چه بی امان خندیدیم. مثل آن روزها....

****

 پرده چهارم

شوخی ندارم با کسی.

اگه دختر دار شدم احتمالا به خاطر حقوق بشر و این صحبتها نمی‌تونم زنده بگورش کنم.

چون احتمال این که در ایران زندگی کنم ضعیفه.

ولی مجبورم یادش بدم که وقتی همه و همه پشتشو خالی کردن،

 وقتی شدیدا به حمایت نیاز داشت و هرکی بهش رسید فقط و فقط سرزنشش کرد،

فقط گفت "اول و آخرش تقصیر خودته"

"تو همش داری شلوغش می کنی "

و "من کی گفتم؟"

وقتی نزدیک دفاع ارشدش بود و ...

زنده بمونه، تز شو بنویسه، سرکار بره، 1000 تا فرم رو با دقت پرکنه برای رفتن

بزرگ، شبا با صدای خوشحال و ردیف با من که مامانشم حرف بزنه.

باید یادش بدم که زندگی Ctrl+z نداره. حواست باشه. گاهی وقتا آدم از save کردن

پشیمون میشه و گاهی هم از saveنکردن...گریه

(مرز این گاهیا رو امیدوارم تا اون موقع فهمیده باشم!چشمک)

باید یادش بدم هر موجود زنده ای که اومد نشست کنار آدم و دستشو گرفت و ازسر

وکولش بالا رفت لزوما آدم نیست. شاید که گرگ...

باید یادش بدم با گرگها tea Time نذاره...اگه نمی تونه ساکت بمونه و هرچی تو دلشه

میریزه بیرون.

باید یادش بدم "آن کس که دشمن نیست شاید که دوست نباشد"

 

خیالم از بابت سپهر راحته چون آقای خدا از همون اول یه لطف بزرگی بهش کرده و یه

سلسله اعصاب حسی زاید رو براش بلاک کرده !نیشخند

 

*******

پ.ن: با وجود همه اینا، هرگز دلم نخواسته که کاش پسر آفریده می شدم. بی تعارف،

تا حالا هم مردی ندیدم که دلم بخواد جاش باشم.

شاید یه روز دلم بخواد..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧

داده های خود یکایک پس گرفت...

بعضی آدم‌ها حضورشان نامحسوس است، قطره‌ای‌ست، باریک است.
 
بی آن ‌که حواس‌ات باشد راه‌شان را می‌کشند می‌آیند توی زنده‌گی‌ت، بعد فکر می‌کنی
 
 حالا را بگذار بمانند، هر وقت خواستی بیرون‌شان می‌کنی، در را رو‌شان می‌بندی.
 
 نمی‌شود اما، یک‌جورِ عجیبی نمی‌شود هیچ‌کارشان کرد.
 
می‌خواهم بگویم اصلن مثل یک سم، یک سمِ رقیق، وارد خون‌ات می‌شوند. آغشته‌ات
 
می‌کنند. این‌قدر اما دوزشان کم است که هی خیال می‌کنی هر وقت بخواهم ترک‌شان
 
می‌کنم، خودم را ترک می‌دهم. اما یک‌هو چشم باز می‌کنی می‌بینی مسموم شده‌ای.
 
 تمام تن‌ات را سم گرفته، تمام رگ‌هات را. حالا نه می‌شود سم‌زدایی کنی‌ت، نه
 
 می‌شود بی‌آن زنده‌گی کنی.
 
اصلن همین جاهای زنده‌گی‌ست که آدم باید حواس‌اش را جمع کند. که بی‌خودی
 
خیال‌اش از بابت خودش راحت نباشد.
 
 که بی‌خودی خیال نکند هر چیزی دوره و زمان و سن و سال خودش را دارد و این‌ها.
 
نه. انگار دنیا منتظر نشسته ببیند از چی داری حرف می‌زنی، چی را داری انکار می‌کنی
 
که بردارد همان را صاف بگذارد جلوت، بعد تکیه بدهد عقب ته‌خندی بزند و همین‌جور
 
نگاهت کند، عاقل اندر سفیه.
                                                                        برگرفته از وبلاگ آهو خانوم
 
پ.ن١: میگن سیگارم اینطوریه...زبان
پ.ن2: اینو که خوندم یادم افتاد که شهریار ما میگه:
داده های خود یکایک پس گرفت             عادتم داد و خمارم کرد و تریاکم نداد

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧