من خوش باور ساده....

تو اینجا را نمی خوانی. تمامی شواهد و قرائن این را می گویند...

حالا نمی خواهی یا بالکل از ذهنت پاک شده وجود همچین جایی چیزی نیست که

بتوان به این راحتی فهمید. 

این را گفتم که به خودم یاد آوری کنم این پست نمی تواند دارای مخاطب خاص باشد اگر

هم نگارنده تمایل به این امر داشته باشد. 

من درکت نمی کنم. من خوشم نمیاید کسی وبلاگ مرا نخواند و به خود اجازه به چالش

کشیدنم را بدهد. من اگر بگویم آرشیو وبلاگ چه کسانی را خوانده ام مخت سوت می

کشد...

بگذریم.

آمده بودم بگویم که هر بار جور دیگری از سادگی خودم تعجب می کنم. مثل حملات

PMS که هر بار تا به اتمام نرسند می توانم روی PMS نبودنشان قسم بخورم.

به طرز عجیبی حرفهای مردم باورم می شود. 

زنگ زدم به پدر شاگردم. گفتم بیش از یک ماه از تدریس گدشته و هنوز حق الزحمه

ناچیز من به حساب من واریز نشده است. پدرش مرد متمولی به نظر می رسید.

چنان قضیه را چرخ داد که تشکر و خداحافظی کردم. گوشی را گذاشتم. با یک دو دو تا

چهار تا میشد فهمید که دروغ گفته بود. می خواسته تا موقعی که من اعتراض نکرده ام

حقم را پرداخت نکند. 

می دانی؟ آدمها را نمی فهمم. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩

در ننوشتن .....

من واقعا دیگر توانایی نوشتن ندارم....

همچنانکه توانایی کتاب خواندنم را مدتهاست از دست داده ام. وبگردی و گودر نشینی

مثل فست فود رگهایم را پر می کند و جایی برای کاغذی که بدست بگیرم باقی نمی

گذارد. 

از کیفیت زندگی هم چیزی نگویم بهتر است....

اینروزها تنها دلخوشیم شنیدن صدای پدر و مادرم شده...پدرم همیشه مطمئن است که

همه کارها درست میشود مادرم ولی می گوید درست نشد هم عیبی ندارد. پدرم

همیشه معتقداست که جای این همه غر زدن نمازت را بخوان....مادرم با او موافق است

ولی فکر می کند که من بیخود سرو صدا می کنم....

از هیچکدامشان انتظار ندارم که درکم کنند. مادرم لیسانسش را در شهری نزدیک

خانواده اش گرفته. هر آخر هفته به دیدار خانواده می رفته و در آن شهر هم کلی قوم و

خویش داشته. باز هم گاهی تصاویر تلخی از آن دوره سخت!!!! در ذهنش هست...

بعد هم در 21 سالگی با پدرم ازدواج کرده. مردی که همیشه شبیه آیینه است.

فرزندانش هم ما بوده ایم که البته رضا (سلام دادا :*) بسیار کمتر از من مساله دارد.

من هم که اصولا با هر بیچارگی شده مسائلم را به دوش می کشم تا مبادا خاطرشان

مکدر شود.  در 2 ماه اخیر من مسئول بحران در خانه شناخته شده ام چون رضا را

تشویق به ثبت نام در کلاس زبان کرده ام و او یک ماه وقت نکرده به خانه برود و دلشان

برای او بسیار تنگ شده...فرزند پسر همیشه دوست داشتنی تر است. نه که چیزی

برای من کم بگذارند ولی واقعیت تلخیست که به دوری من عادت کرده اند و به غیبتهای

هفتگی برادرم هنوز نه! 

حالا همه اینها به کنار، می خواستم بگویم که هرگز در این سالها خانواده ام تخمینی از

میزان باری که بر دوشم بود نداشتند.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

بس نیست؟

 

چقدر چشمهایم را ببندم

و حضور دستهایت را بر تنم نقاشی کنم؟

می ترسم!

می ترسم دستهایم از دلتنگیت بمیرند....

                                                                       "عباس معروفی"

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند...

 

حرف خیلی دارم.... ولی کار بسیار دشواریست لب گشودن. 

گاهی ایمان به هیچ چیزی نجاتم نمی دهد. باورهایم با دهان کج به من پشت می کنند.

گاهی...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

یادت مرا فراموش...

نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت
است، چیزی که من مدت‌هاست آن را از یاد بردم.

تنهایی پر هیاهو/ بهومیل هرابال/ پرویز دوایی

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

میدان توحید...

 

نردیک خونه تو یه خشکشویی دیدم یه آقای مو سفیدی سجاده پهن کرده داره نماز می

خونه. آی خوشم اومد...آی خوشم اومد....

 

پ.ن: انقد از تو دور شدم که دیگه پیدات نیست...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

ب ه ا ر...

 

                            اگر از عاشقی پرسی

                                        بدان

                             دلتنگ آن هستم... 

پ.ن: از  آقای دورترها

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

از اکیناوا(3)

اینجا کسی نه با خودش و نه با کس دیگه ای شوخی نداره...

وارد کار شده ام و سختیشو حس می کنم....

دلم تنگ شده....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸

امیدم را مگیر از من خدایا....

 

نه که بخوام بگم از اشتباهات گذشته م درس نگرفتم...ولی اگه دوباره تو برخی شرایط

باشم بازم اشتباه می کنم. این معنیش اینه که مثلا اگه من یه بار یه سیب سمی از دست

کسی گرفتم و مسموم شدم این دلیل نمیشه که...

می گیرم. گاز می زنم. شاید  شیرین بود و کال نبود و لک نداشت ...

اگر نه هم که .....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸

مهربانی گرچه آیین خوشیست..

گاهی دلم برای اون وبلاگ قبلیم و اون دبدبه کبکبه ای که داشت تنگ میشه...چه ساده

میومدم هرچی تو دلم بود می ریختم تو دست و بال دوست و دشمن...

اصلا وقتی یادم میفته که چقدررررساده بودم خیلی حالم گرفته میشه...چشامو می

بستم تا کلاهمو وردارن بعد بگم من ندیدم کسی ورداره...

بگذریم..حالا در 27 سالگی غبطه می خورم به کسایی که انگار از شکم مادرشون بلد

بودن که "مهربان باشی رهایت می کنند"....

دیروز که آن دخترک در علم و صنعت آنقدر ناباورانه و ظالمانه جان داد باز یاد حقارت

زندگی و هیچ بودن بنی بشر افتادم...

مهربان باشی یا نباشی، ساده و خوش باورانه زندگی کنی یا نه، گرگهای گرسنه نقابدار

را سر سفره رنگینت بنشانی یا لقمه مهری ازتو به دوستی هم نرسد، هر که باشی و

هرچه....می میری عاقبت روزی در جایی...

اینکه گرگ سیر تو را بدرد یا خدای همان گرگ یا....نمی دانم چقدر فرق دارد...

دوست دارم زیبا بمیرم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸

آآآآآخ....

دلم شبهای زمستانی را می خواهد که بابا قبل از خواب سر به اتاقم می زد که کنار در

باز باشد حتما...

شبهایی که تا دیر وقت با رضا پچ پچ می کردیم...

صبحهای روزهای تعطیل که بابا سر صبحانه سیب زرد را با حوصله پوست می کند...

دلم شبهایی را می خواهد که دعا می کردم...

 

دلم قبولی دعاهای مامان رو می خواد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

زمانی برای بازگشت تریلی...

 

رکورد زده ام این بار..می دانم...

غروب بود و سرد...مکثی کردم جلوی میوه فروشی سرکوچه و هر چه سعی کردم دلم از

آن خرمالوها بخواهد نخواست که نخواست...

حس عجیبی داشتم. پر از ایمان بودم و خوشحالی و در عین حال خستگی و نفس

بریدگی.دردی در قلبم داشت پا می گرفت بعد از ماهها... مطمئن بودم که دلم گریه می

خواهد و مطمئن تر که دلم نمی خواهد حواس خودم را پرت کنم...

گاهی همه آن شجاعت پست قبل  یکجا بر سرم آوار می شود. دلم هق هق می

خواهد با صدای بلند بلند...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

فس فس منتظرانه...

 

من خوابم میاید و دماغم میخارد و باز هم خوابم میاید و اصلا حوصله انتظار ندارم که هر

٢ دقیقه یکبار صفحه ایمیلم را ریفرش کنم و هیییییییچ میلی نباشد از آنکه باید و گرچه

که دیروز شنبه بود و امروز یکشنبه بالطبع...

پکرم...عطسه می‌کنم. بی حالم. بی خبرم از خبرهای خوشی که تشنه امشان.

ولی همه اینها چیزی نبود اگر دیشب کارت ملی ام را گم نکرده بودم.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

ٌWakE mE uP wHeN SepTembEr ENDS...

 

روز ناگواری بر من گذشت.

قبل از ظهر خم شده بودم که هارد رو وصل کنم به یو اس پی که موقع بلند شدن دماغم

محکم خورد به میز و اشکم درآمد. چند دقیقه ای یخ به دست و دست به صورت نشسته

 بودم پشت کامپیوتر.

بعدش خوب بود تا نزدیکیهای قبل از آمدن ها...قبل از رسیدن اس ام اس وارده....

 

من معمولا پیش کسی گریه نمی کنم. یعنی وقتی با کسی هستم اگر محرمم باشد

 معمولا آنقدربرایم آرامش در چنته دارد که بغضم را قورت بدهم و اگر محرم نباشد...

می خواهم بگویم که همین من، امروز تمام مسیر از شرکت تا خانه را به این نکته

داشتم فکر می‌کردم که کاش الان که در خانه را باز می‌کنم کسی باشد که در آغوشش

گریه کنم به منتهای درجه. نبود که ولی. دیشب هم حتی بعد از برگشتن از عروسی که

 ١٠ دقیقه ای با زیپ پیراهنم کلنجار رفتم که باز شود.

خلاصه خانه که رسیدم گریه هه چیز زیادی ازش باقی نمانده بود.

هنوز دست به دماغم که می زنم درد می‌کند.

جمعه مهمانی ای دعوت شده‌ام که قرار نیست حتی به رفتنش فکر کنم.

هیییییییییییییییییییییچ تحمل ندارم. چرا تمام نمی‌شود تابستان؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸

امروز عمرم اگه فردا بشه....

 

آهنگ تیترا‍ژ سریال "Aski memnu"  زنگ موبایلمه.

چند وقت پیشا بلوتوثش کردم واسه خواهر آقای مدیر عامل که تو اتاق ما کار می‌کنه.

خوشش اومده بود.

الان صداشو از موبایل خانم مهندس(همسر مدیر عامل و به نوعی قدرتمند تر از خودش)

شنیدم.

الان تو شرکت هر وقت این صدارو بشنوم موبایل هر کسی می تونه زنگ زده باشه جز

من...

حالا همه اینا به کنار...تا آخر آگوست چه جوری صبر کنم؟؟؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸

تریلی 18 چرخ...

 

از صبح ۴شنبه یه تریلی ١٨ چرخ اومده پارک کرده رو دلم...

گاهی یه کم دنده عقب می گیره....گاهی با همه چرخاش رو قلبم حرکت می کنه..

من ولی زندگیمو می‌کنم.

 خرید میرم.

 کباب کثیف متبرک به تصویر ١۴ معصوم می‌خورم!!!!

میرم بیمارستان ملاقات خاله مهوش مریم.  

مهمونداری می کنم و آشپزی.

به علی جی زنگ می زنم و آدرس یه حوزه خلوت برای رای دادن رو می پرسم.

رای هم حتی میدم.

ولی تریلیه همونجاست. بعد از ظهر که مهمونام می خوابن رو تختم چنگ به موهای دو

رنگم می زنم و روی بالشم رد مشکی اشکمو نگاه می کنم.

دستمو می ذارم رو قلبم و به خودم قول میدم که تموم میشه...

حتما تموم میشه...

به خدا تموم میشه..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸

خیلی خسته ....

 

خسته‌ام

خیلی خسته

به من جایی بدهید

می‌خواهم بخوابم

یک تخت خالی

یک دنیای خالی

یک قلب خالی  

                                        ــ سارا محمدی اردهالی ــ انتشارات آهنگ دیگر ــ

 

پ.ن: دلم چی می خواد؟ از صبح دارم به این فکر می کنم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸

سفر که گریه ندارد...

 

رفتم با پگاه و منصور خداحافظی کردم.

فردا صبح دارن میپرن سمت لندن. آمریکای جهانخوار خیلی از دوستامو ازم گرفته ولی

استعمار پیر اولین بارشه.

با این دوتا از سال ٨٠ دوستم. همکلاسی بودیم در دوره لیسانس. بین بچه های کلاس

من بیشترین صمیمیت رو با پگاه داشتم. یکسال هم با هم همخونه بودیم از مهر ٨۵ تا

مهر ٨۶...

امشب که رفتم خداخافظی کنم یاد همه اون خاطره هامون افتادم..اون شبایی که پگاه

با بغض وچشمای بادکرده ازم میپرسید به نظرت آخرش چی میشه؟

منم بهش امید میدادم ولی بعدش عذاب وجدان میگرفتم چون هییییچ امیدی به ازدواج

این دو تا نداشتم با اون موانع غول آسایی که سر راهشون بود.

ولی آقای خدا بزرگ بود.

خدارو شکر که الان این دو تا باهم خوشحال و خوشبختن...و در کنارهم دارن میرن که

دنیارو تجربه کنن.

موقع خداحافظی منصور گفت: ایشاللا تو هم میای اونور زود زود...

چیزی نگفتم. پگاه رو بغل کردم. چند قطره اشک....و اومدم بیرون.

تا میدون کلانتری پیاده رفتم. یه بستنی مگنوم خریدم و خوردم . اشکامو پاک کردم.

هوا تاریک بود.

تاکسی گرفتم و اومدم به سمت خونه...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸

این حافظه رو اگه نداشتم....

 

بغض دارم.

 بزرگ..

سنگین...

زیاد.............

تلخ.....................

هرقدر هم به خودم میگم آخه چیزی نشده که...

نمیشه...گول نمی‌خورم.

گریه هم که نمیشه کرد الان...

....................................................................................

آخرش من خودمو حلق آویز می کنم از دست این خواستگارای بی ربط....کلافه

حسابدار ارشد دیوان محاسبات کشور ............

.................................................................................

چطوره عصری برم آرایشگاه؟ هان؟ متفکر

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

مثلثات اردیبهشتی...

 

آلفا

اتوبوس داشت تو خیابون "مهیار مهرام" یا همون خیابون مدبر می پیچید و میومد

پایین...هوا خوب بود. باد از پنجره میزد تو صورتم. تنم خسته بود.

آقاهه داشت تو گوشم حرف میزد:

لیسن کرفولی تو اِِ لکچر این ژئولوژی کلس....ولکینوس آر کتگورایزد....سام توکسیک

استیمز...

ولش کن! خسته بودم. از لیسنینگ تستز سوئیچ کردم به آهنگای مورد علاقه م....

اووووو....رسیدم به "رویای آبی" هاتف...چند ماهی می شد که گوش نداده بودم.

همون ترانه ای که پارسال همیشه با سپیده تو آزمایشگاه گوش نمی دادیم چون معتقد

بودیم که برای بستری کردن یک انسان سالم و سر پا کافیه :دی

گوش دادم:

تو رو دوس دداره مث من یا که نه؟

تورو رو چشاش میذاره یا که نه؟

................

یاد من میفتی هیچوقت یا که نه؟ 

 .............................................................

گوش دادم. اتفاقی نیفتاد توی دلم....هیچ اتفاق بزرگی....حتی از جلوی تالار بزرگ

 کشور هم رد شدم...برگشتم تابلوشو نگاه هم کردم....برعکس همیشه که واسه

 خودم بستنی می خریدم و حواس خودمو پرت می کردم...

بعد همون حوالی یه زوج دیدم و بهشون لبخند زدم و حس کردم احتمالا همدیگه رو واقعا

دوس دارن..کمی تا قسمتی دارم به دنیا اعتماد می کنم باز....

البته بماند که بی انصافیه وقتی که تو تنهایی همه اطرافیانت ابدا تنها نیستن...همه

دوستات و همکارات حتما دیت دارن اینروزا... (;

 

تو هم یادت نره امروز یه شنبه ست و دراورژانس بیمارستان اقبال خانمی مهربان منتظر

توئه که بازوهای تورو مورد عنایت قرار بده :دی

 

بتا

من چاره ای جز آشتی با آقای خدا نداشتم...ولی دلم نمی خواست.

 به خدا دلم نمی خواست   ):

خدا از بچگی تو دلم بزرگ شده بود با من...

چه بابای آسی دارم من! یه بار نشد ازش یه سوال بپرسم با بهترین جمله ها جوابمو

 نده....

مهدکودکی بودم که پرسیدم خدا یعنی چی؟ جواب داد: خدا نوره...

کاملا یادمه که نور لامپو نشونش دادم و گفتم یعنی اونجاست؟

 گفت: نه! یعنی همه جا هست...خیلی بزرگه...

بازم پرسیدم: پس کو؟ چرا نمی بینیمش؟

 گفت: چون ما کوچیکیم...

 

بقیه آموزشهای بابا عملی بود...قیافه ش موقع نماز دیدنی بود همیشه..هنوزم هست!

منم همیشه این گود ریلیشن شیپ بودم با آقای خدا...

تا همین اواخر...

.....................

آشتی سخت بود...خیلی سخت...من خیلی کینه ای ام...می دونم.

هنوزم دلم صاف صاف نشده...ولی چاره ای نداشتم...

به قول ونوس جونم:

 هر جوری فکر می کنم می بینم که به نفعمه که قبول کنم کسی دوسم داره و پشتمه

که زورش از همه دنیا بیشتره...

ولی قبول کن آقای خدا.....دو تا امتحان سختتتتتتتتتتتت...خییییییییلی سخخخخخت

ازم گرفتی پشت سرهم...

هنوز نمی دونم پاس شدم یا نه ولی وقتی "رویای آبی" رو گوش دادم و هیچ اتفاق

 بزرگی توی دلم نیفتاد فهمیدم که یه چیزایی یاد گرفتم.

خودت می دونی البته ها! ولی من جای تو بودم یه جایزه‌ای آب نباتی چیزی می دادم

به این شاگرد خوبم....مدال نخواستیم! :پی

ناسلامتی بابا می گفت تو نوری...همه جا هستی...اگه همه چیو دیدی پس چرا

گذاشتی این جوری بشه؟

اصلا ولش کن! ادامه ندم که بازم دعوامون میشه... :دی

 

تتا

لوزان...بارسلونا...لیژ...لووون....مونیخ ....اصلا خود پاریس...

بابا مگه زوره؟ دلم نمی خواد برم....ولی باید برم. )):

هیچ غلطی هم نمی کنم. نه برای رفتن نه برای نرفتن....

 

گاما

هر چی فکر می کنم می بینم که تو هم داری به من رحم نمی کنی...

ناخواسته س می دونم!

ولی کی تموم میشه این زنجیره؟

 تموم که میشه....

 ما کوچیکیم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

طعم جمعه...

 

جمعه هام هنوز انقدر تلخ هستن که یادم نره چقدر تنهام...

 

و اونقدر شیرین که فراموش نکنم تنهایی از تنها نبودن با کسی که به مژه برهم زدنی

 

 می تونه تنهام بذاره خیلی بهتره....

 

خسته م از این جمعه های خالی... خیلی خسته م.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

مارگزیده....

 

شمال که رفته بودیم یه دختره هم تنهای تنها اومده بود با تور ما...اسمش اکرم بود.

صورت مهربون و معقولی داشت. برق خونده بود.

بدون اینکه مزاحمت خاصی ایجاد کنه  کل مسیر رو با ما اومد ...ناهارشم با ما خورد.

بچه ها مخصوصا دخترا بدون اینکه بی احترامی خاصی بهش کنن زیاد هم تحویلش

نمی گرفتن. پسرا هم رفتار معمولی باهاش داشتن.

من ولی هرقدر سعی می کردم نتونستم باهاش سر صحبت رو باز کنم. ضمن اینکه

واسم عجیب بود چرا بچه ها باهاش بیشتر دوس نمیشن...من حال نداشتم خب! اونا

چرا؟

 

بعد یادم افتاد که اگه پارسال این موقع بود...من حتما کلی باهاش دوس میشدم..بهش

 می گفتم احساس غریبی نکن...من اسمم میناست! من ال...من بل...

شماره شو می گرفتم...و حتما کلی نکته تو شخصیتش پیدا می کردم واسه دوس شدن

 باهاش...

 

ولی الان...شکل یه زخم می دیدمش...زخمی که می تونست به من وارد کنه...

می ترسیدم باهام دوست بشه...صمیمی بشه...بگه وااای مینا...آدم به مهربونی و

خوش قلبی تو من ندیدم تا حالا...دوستی مثل تو نداشتم...خدا اگه بخواد به اندازه قلبت

 بهت بده هر شادی و خوشبختی واست کمه...کوچیکه...

 

بعد من هی خودمو کنار بگیرم...ولی درست موقعی که اومدم تو گود و دوستیشو باور

کردم یهو یه خنجر زهر آلود از پشت...

 

اونم جوری که نمیرم...زنده بمونم و چند ماه دست و پا بزنم...چند ماه اول باورم نشه...

بگم لابد خوابم هنوز...دشمنی از دور شاید تیری زده...

ولی دشمن داشتم من مگه؟

وای خدااااایا...خود شیطان بود....چطور نفهمیده بودم....؟

 

این بود که نمی شد با اکرم حرف بزنم...می ترسیدم.

 

*************************************

امروز صبح تو ایستگاه 7 تیر دو تا دختر سوار شدن و تا خود شهید بهشتی که با من

پیاده شدن یکریز حرف زدن: یکیشون که اسمش زهره بود به شدت از یه مساله ای

ناراحت بود و همینجوری داشت اشک می ریخت..اون یکی هی دلداریش میداد و می

گفت که همه چی قراره درس بشه...

بعد یه جایی تو اوج صحبتاشون یهو اشک تو چشاش جمع شد و گفت:

زهره تورو خدا منو ببخش...دیشب که دوباره داشتم فکر میکردم از خودم متنفرشدم...

من باعث شدم تو دلت بشکنه....الهی بمیرم دو شب تا صبح گریه کردی؟ اونوقت من

اینهمه ادعام میشه که دوست خوبیم....تورو خدا منو حلال کن...

زهره فقط با بی حالی گفت: این حرفا چیه...

 

من چند شب تا صبح گریه کرده بودم؟

***************************************

چاره ای نیست جز اینکه فکر کنم این هم PMS ا ی ست که عبور خواهد کرد از من...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

8 = 21-29

 

خیلی زود رفتی...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

ِDark cHOcOlAtE......

 

       حسابت تا همیشه خدا از همه عالم جداست....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧

....On BeInG a wOmaN

 

"نه آدمم

 

 نه گنجشک

 

یک اتفاقم

 

هر بار میفتم

 

دو تکه می‌شوم

 

یک تکه را باد می برد

 

یک تکه را مردی که دوستم داشت...."

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧

تو هم درد داری نه؟

 

 بدم میاد از لحظاتی که باید نشانه ها رو نجویده قورت بدم....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧

.....from teHRan to JohanSBuRg

 

 

                      رفیق روز تنگم

                                                 کی می آیی؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٧

....aTuMn clasSifiCatIoN

 

پاییز رو همیشه دوست داشتم...

از پاییزهای کودکی و نوجوانی در خوی سوز سرما و بوی سیب و لکه انار رو لباسم

یادمه با مشقهایی که کنار بخاری می‌نوشتم...

 منظره کوههای پر برف اورین و دبیرستان "مریم مقدس" و شیطنتهایی که از شاگرد اول

 مدرسه بعید بودنیشخند 

سال پیش دانشگاهی و کنکور که در رویای شهر پنجره ها و مهندسی پزشکی امیرکبیر

 گذشت با تستهای سبز و آبی....

پاییز 80 برام شکل پنجره طبقه 5 خوابگاه بسطامی بود رو به کوههایی که هر وقت برفی

می شدند بچه های اتاق ذوق می کردند. یا لیوان چایی که صبحها میذاشتم لب

پنجره تا سرد بشه و  لاله که با من با عجله پله های دانشکده هوافضا رو طی می کرد تا

 برسیم سر کلاس...اون مینا با ابروهای پهن به هم پیوسته و اون مانتوی گشاد سبز

 (خیلیم مد بود اون روزا..خنده)

الان می فهمم که بسطامی خوابگاه خوبی بود و ما هم بهترین دوران اون رو تجربه

کردیم.  اتاق 412 با اون بربری همیشگی روی میز و چای دو غزال سیاه و روتختی قرمز

 من و دیوان حافظ کنار تختم و فال هرشب مریم و نگار...اون تک زنگها و جفت زنگهایی

 که هرکدوم معنی متفاوتی داشتند...اون خنده های از ته دل و اون گریه های الکی که

 هیچ قصه بزرگی پشتش نبود.

پارک ایرانشهر، آب آلبالوی خیابون کارگر، آش نیکو صفت، از تجریش تا راه آهن...

یا اون پاییز اون سال یوسف آباد...اون سر دوراهی...اون تی تایمهای یک نفره و دو نفره و

سه نفره و چهار نفره من...

*****************************************************

ولی بی شک تهران من و پاییز ٨٧ اش رو به یاد سپرده...

از اون  همه بارانها و برگ ریزها که از من نبودند...

از اون همه صدا که صدای جان من نبود..

از اون همه دل گرمی که دلم رو گرم نمی کرد...

از اون همه خیابون و کوچه ای که دردم میاوردند دیگر...

استعداد می خواهد لابد، دنیا رو خنده خنده راه بردن، بی شرف بودن و باز هم مثل یک

بچه پاک و معصوم جلوه کردن، وقتی گیر میفتی دنبال احمقانه ترین راه فرارها بودن،

سیاست بافتن، دروغهای کم خطر گفتن،...

من یادگرفته ام که همه چیز رو با اهمیت ببینم.

من هنوز به وقت نباید روراست هستم و کله خر و لجباز. هنوز همه آنجاها که بقیه با

خنده و شوخی و دروغهای کمرنگ و کوچک خرشان را از پل می گذارند من یک جور

 احمقانه ای سرم را بالا می گیرم و همه ی راست داستانم رو میگذارم کف دست طرف

(سلام عطیهنیشخند

 ******************************************************

من امروز میرم که با پاییز تهران خداحافظی کنم...نمیدونم چرا اصلا برام سخت نیست.

 

یاد اون فیلم "طلاق"میفتم که من دبستانی بودم و تلویزیون یه بعد از ظهر جمعه ای

نشونش داد و مامان و باباهه داشتن طلاق می گرفتن و مامانه لحظه آخر که بچه ش

داشت گریه می کرد یه سیلی محکم زد در گوشش و ازش جداشد...

دیگه بچه هه مامانشو دوس نداشت بعدا دلش واسش تنگ بشه...

تهران و پاییزش هم در سالهای اخیر منو مورد چنان عنایت ویژه ای قرار داده....چشمک

 

 *******************************************************

فکر که می کنم می بینم دنیا خیلی بزرگه و من یک زنم در این دنیا...

زنی که حس می کنه در سالهای اخیر و با عبور پاییزهای اخیر ضرب در دو شده حداقل.

پاییز های پیش رو حتما قشنگ تر خواهند بود...

بی انصافی نکنم. پاییز امسال هم خیلی قشنگ بود. کم نوازشم نکرد گاهی...

علی ایحال...دیدین که من جوجه هامو شمردم ...سو یو دو سو نیشخند

آقای خدا داره کم کم صحنه رو عوض می کنه .

نگفتم دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه؟ زمستون باشکوهی در پیشه...

شب یلدای شیرینی داشته باشین...

 

پ.ن: اگه گذارت این طرفها افتاد، گذرت به کلبه ما افتاد، باز منو صدا بزن.

یه سری به ما بزن..

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧

کاخت نگون باد ای فلک!!! با من چه بد تا می‌کنی...

 

 داشتم می رفتم سمت سینما عصر جدید...ساعت ٧ قرار داشتم...

"آواز گنجشکها" رو قبلا دیده بودم...به شوق دیدن یه دوست دوباره  دعوتشو پذیرفته

بودم....

میدون فلسطین بودم که موبایلم زنگ زد...زیاد مایل نبودم جواب بدما....

می‌دونستم به هر حال اونی که پشت خطه  قرار  نیست خوشحالم کنه...

سلام و احوالپرسی و... "راستش قضیه اینه که...."

پوووووووووووووووووووووووف......................حالمو خیلی گرفت. با همه اعتماد بنفسم..

دم سینما که رسیدم فولی داون بودم....

 

خب آقای خدا! بر نامه دیگه ای نداری؟  نشستی اون بالا که همش بزنی تو پر ما دیگه؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

çek git…

Bıktım bu yalnızlıklardan,        

Sebepsiz haksızlıklardan,                            
Zorunlu ayrılıklardan…                                                    Gereksiz
 çekip gitmekle,                     
Dert üstüne dert bindirmekle,                         
Kirildim kalp hırsızlardan…

Ne inancım kaldı bu aşka,
Ne de sancım var,
Ne inatla kalbimi kırdın,
Ne kazancin var…

Yurek az cok kendine geldi, gidecek yer var                                 Onumuzde kos koca bir yil, cosacak yer var


Tıkadın bütün yollarımı, sana verdiğim yıllarımı,
Biriken tüm imkânlarını, alıp çek git…
Sana verdiğim son hediye, beni bir daha üzme diye
Gezegendeki son gemiye, binip çek git…

                                                                                                Serdar Ortaç

" از اینهمه تنهایی، از حق کشیهای بی دلیل و از جداییهای اجباری به تنگ اومدم.

از ترک شدنهای بی توجیه، از سوار کردن درد بر روی درد و از غارتگران قلب خسته

شدم.

دیگه نه این عشق رو باور دارم و نه به خاطرش درد می‌کشم...

فقط نفهمیدم چه سودی بردی از آنهمه پافشاری و لجبازی در شکستن قلب من؟

دلم کم و بیش خودشو پیدا کرده...حالا جاهایی رو می‌شناسم برای رفتن...

و در مقابل خودم یک سال کامل و دست نخورده می بینم که می‌تونه پر از نشاط و

شادی باشه...

تو که همه راههای منو بسته بودی، همه سالهایی رو که به پات ریختم با همه اونچه به

خاطر تو از دست دادم همه رو یکجا بردار و برو...

آخرین هدیه ای که می‌تونم بهت بدم اینه که منو هرگز نبینی....

سوار آخرین کشتی سیاره شو و بروووووووووو....

 

پ.ن : دوست جان این ترانه رو از استانبول واسه من سوغاتی آورده بود....این شبها که

با همیم متوجه شدیم که هر شب حداقل ٢٠ بار این ترانه رو با مشتهای گره کرده و یک

سری حرکات گوش می‌کنیم...نیشخند

نمیدونم شما از خوندن متنش چه حسی دارین ولی این ترانه ابدا غمگین نیست و

شدیدا مفرحه حتی...

بالشخصه انرزی عجیبی به من القا می‌کنه....در حد پرواز و ایناااااعینک

میذارم لینک دانلودشوبه زودی....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧

سرتو بالابگیر...من تحملم کمه!

پرده اول:

(مدتیه که هفته ای دو روز با پگاه ناهار می‌خورم...)

می پرسه. نمیگم. بغض که می‌کنم می‌فهمه که چی باید بپرسه که جواب بدم. که

مجبور شم جواب بدم.

میگم:" پگاه من اگه روزگاری صاحب یه دختر شدم حتما زنده به گورش می‌کنم"

میگه:"احمقی دیگه. چرا آخه؟ خاله قربونش برهقلب"

میگم:"از سر جاهلیت که نه. بخاطر خودش!!!"

خنده

یه چند ثانیه ای شلیک خنده..همه دارن مارو نگا می‌کنن!

********

پرده دوم:

 می‌گویم: آدمها یا باید خوش شانس باشند یا باید شجاع ...

واضحست که ما باید شجاع باشیم...

چیزی نمی‌گوید.

بعد با خودم فکر می‌کنم شجاعت به چه دردم می‌خورد وقتی که آنقدر خوش شانس

نیستم که بتوانم در کنار آنهایی که دوستشان دارم آنطور که دلم می‌خواهد زندگی کنم!

اصلا انصاف نیست. اینهمه جبر جغرافیایی. اینهمه مرز. اینهمه اجبار.

*****

پرده سوم:

از مزایای آتش سوزی خوابگاه دختران دانشگاه علم وصنعت اینست که دوست جان آدم

میآید و در خانه آدم رحل اقامت می‌افکند تا مدت نامعلومی...

و آدم شبها زود می رود خانه بس که کسی منتظرش است...

ولی این شبها دوست جانم هم می‌گوید:

"اصلا نمی‌فهممت. از چی داری صحبت می‌کنی؟" یا

 "به نظر من زودتر دفاع کن! تا وضعت از این خراب تر نشده!"

ولی دیشب چه بی امان خندیدیم. مثل آن روزها....

****

 پرده چهارم

شوخی ندارم با کسی.

اگه دختر دار شدم احتمالا به خاطر حقوق بشر و این صحبتها نمی‌تونم زنده بگورش کنم.

چون احتمال این که در ایران زندگی کنم ضعیفه.

ولی مجبورم یادش بدم که وقتی همه و همه پشتشو خالی کردن،

 وقتی شدیدا به حمایت نیاز داشت و هرکی بهش رسید فقط و فقط سرزنشش کرد،

فقط گفت "اول و آخرش تقصیر خودته"

"تو همش داری شلوغش می کنی "

و "من کی گفتم؟"

وقتی نزدیک دفاع ارشدش بود و ...

زنده بمونه، تز شو بنویسه، سرکار بره، 1000 تا فرم رو با دقت پرکنه برای رفتن

بزرگ، شبا با صدای خوشحال و ردیف با من که مامانشم حرف بزنه.

باید یادش بدم که زندگی Ctrl+z نداره. حواست باشه. گاهی وقتا آدم از save کردن

پشیمون میشه و گاهی هم از saveنکردن...گریه

(مرز این گاهیا رو امیدوارم تا اون موقع فهمیده باشم!چشمک)

باید یادش بدم هر موجود زنده ای که اومد نشست کنار آدم و دستشو گرفت و ازسر

وکولش بالا رفت لزوما آدم نیست. شاید که گرگ...

باید یادش بدم با گرگها tea Time نذاره...اگه نمی تونه ساکت بمونه و هرچی تو دلشه

میریزه بیرون.

باید یادش بدم "آن کس که دشمن نیست شاید که دوست نباشد"

 

خیالم از بابت سپهر راحته چون آقای خدا از همون اول یه لطف بزرگی بهش کرده و یه

سلسله اعصاب حسی زاید رو براش بلاک کرده !نیشخند

 

*******

پ.ن: با وجود همه اینا، هرگز دلم نخواسته که کاش پسر آفریده می شدم. بی تعارف،

تا حالا هم مردی ندیدم که دلم بخواد جاش باشم.

شاید یه روز دلم بخواد..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧