از اکیناوا (5)

دیشب زود خوابیدم چون خیلی خسته بودم.

حوالی ساعت 5:30 با لرزش تختم بیدار شدم. کمی مکث کردم ولی دیدم ادامه داره

مثل اینکه. از تخت بلند شدم و رفتم وسط هال. دوباره برگشتم توی اتاق. هنوز ادامه

داشت!!!

تکانهای شدید افقی. خیلی!!! واقعا ترسیدم. البته شوکه بودم که چطور ممکنه خونه

نریزه با این شدت زلزله؟؟؟ شیوی رو صدا زدم. از اتاقش بیرون نیومد. داد زد: یاپ! ایتز

ارتکوک.هپنز الات هیر...

بعدش دیگه نتونستم بخوابم تا اینکه بلند شدم و یه سرچی زدم تو نت دیدم که

7.3ریشتر بوده! مدتشو ننوشته بود ولی من بالای 20 ثانیه رو شک ندارم. هشدار

سونامی هم دادن مثل اینکه...نمی خوام بش فکر کنم!!!

خدا این یه هفته رو هم به سلامت بگذرونه تا من برگردم تهران....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

بلاتکلیفی که منم...

 

صبح رو با یک اشتباه خطرناک و احمقانه شروع کردم...منتظرم ایادی نجات از جلسه

 دربیاد تا بش زنگ بزنم ببینم میشه این گند کاری منو جبران کرد یا نه؟

ضمن اینکه زنگ زدن به دکتر "ت" رو فعلا به تعویق انداختم....سخته خب....

 

و ضمن تر اینکه فعلا در تمام ابعاد زندگی بسیاااااااار بلاتکلیفم.

تکلیف خونه رو باید تا اول مهر روشن کنم. یعنی زودتر از اول مهر...واین مستلزم اینه که

تکلیف خودم تا اون موقع مشخص شده باشه.

یه آلترناتیو موندن تو این خونه س بدون سارا...که میشه اجاره زیاد و تنهایی در مقابل

جابجا نشدن...شاید هم یافتن همخانه ای....ولی کی آخه...؟

یه آلترناتیو هم اجاره منزلی کوچکتر با اجاره کمتر در محله ای بهتره...ولی هم گشتن و

هم جابجایی سخته خب....

بعدشم اون خونه ای که می گیرم معلوم نیس که تا کی می‌مونم توووش...

بعدشم هر لحظه ممکنه پول پیشمو لازم داشته باشم در خلال اینکه نیاز به اسکان هم

 دارم خب...:دی

یعنی می رسیم به اینکه " ویک می آپ وِن سپتمبر اِندز..."

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸

شراب ناب می خواهم که مرد افکن بود زورش...

 

این شبها که می گذرد هرشب بیدارترم از دیشب...

روزها را تماما لب فرو بسته ام.

هیچ نمی‌گویم از بیم دار و درخت و آسمان و هوا و خاک و زمین...

یاد گرفته ام که بترسم از خشم کائنات. چنان ترسی که نه از زنگ تلفن ساعت ٢ صبح و

نه از صداهای وهم آور شبهای تنهای خانه ام دارم...

لبخند می‌زنم حتی. توی شرکت بسیار سرحال تلقی می‌شوم.

شور زندگی مستقل را درآورده‌ام. برای همه چیزم سنگ تمام می‌گذارم.

سرافطار ولی تو گویی که مجسمه باشم. نه دلم چیزی می‌خواهد و نه چیزی...

شب که می‌رسد ولی...تورق کتاب بارونز است مقابل باد کولر به همراه آرامشی به

خنکی هندوانه و آب انبه...

سر به بالش که می‌نهم تازه اول ماجراست...فرار می‌کنم از این دنده به آن دیگری...

فکرم را به سکوت و اطاعت مطلق واداشته ام...در محاصره چند چرای غول پیکر و آیا

هایی رعب آورتر...سرم را به تحسین خودم گرم می‌کنم و اینکه هیچکس نمی‌توانست

جز تو دخترک...!!!

باز سوال می‌روید که چرا اینقدر طولانی در یک فصل زیستن...؟

آخرش به بغض می رسم و اندکی رویا به زووور وارد لایه سبک خواب می شوم...

دقایقی بعد در میانه تکمیل چند فرم از خواب می‌پرم...

بگذرد این شبهای بیدار لطفا...

تمام شود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸

از هر دری سخنی...

 

* جام تو شرکت عوض شده. اومدم طبقه همکف که نزدیکتر باشم به بخش تولید.

با پسرعموی آقای رئیس (نماینده ویژه مقام م عظم!!!!)هم اتاق شدم...

 

* به شدت منتظر دریافت یه ایمیلم و هر ٢ دقیقه یه بار صفحه اینباکس مو ریفرش می

کنم و وقتی ایمیلای بی ربط میاد عصبی می‌شم...

دل هم ندارم بردارم زنگ بزنم به دکتر ت...

 

* نه دیشب سر افطار و نه سر نماز سحر هیچ دعایی نکردم. فقط شکر...

نمی دونم از ایمانه یا از بی ایمانی یا از ترس؟

 

* جمعه شب دو تا مهمون گل داشتم ولی بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتم...شاید

اینجوری بودم که اینجوری مونده...نباید اینجوری باشم؟ من اینجوریم ولی...

 

*یه جا اسم یکی از کارمندای دانشکده مونو به عنوان سردسته اصلی چ ماقداران

خوندم...هر چی فکر می‌کنم می بینم بهش میاد. ولی کاااش دروغ باشه...

 

* آدم باید رویا داشته باشه یا نه؟

 

* آآآآآخ...اومدی تو رویام لامصب... ولی من نه به راهها و نه به بیراههای موجود فکر

نمی‌کنم.

منظورت چیه خدایا؟ یعنی هنوز چیزی برای یادگرفتن مونده؟ یا اینبار فرق می‌کنه؟

یا اینبار خودشه؟ یا چی؟

* من هیچوقت در مورد حس کسی نسبت به خودم اشتباه نکردم. سابقه نداشته.

* من از هیچی نمی ترسم.

* قرآن بخونم؟؟؟؟؟

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸

جای شکر دارد کلا...

 

این شبها که سر بر بالش می‌گذارم ترس آرام می خزد کنارم.

گاه صداهای عجیب غریب می‌شنوم از کوچه.

 گاه تلاش آهسته کسی برای باز کردن در آپارتمان را حس می‌کنم در نیمه های شب.

البته حتی در همین لحظات هم ترس زیادی ندارم. دیگر ترسی نمانده.

خوابهایی می‌بینم عجیب. تعجبم وقتی بیشتر می‌شود که اول صبح تعبیر خوابم را از

دیدگاه فروید می‌خوانم و چشمانم گرد  می‌شود.

جای شکر دارد که هنوز خوابهایم اینقدر شفافند. معنا دارند. من را منعکس می‌کنند.

جای شکر دارد که نمی ترسم از چیزی...

خانه ام را خیلی دوست دارم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸

امروز عمرم اگه فردا بشه....

 

آهنگ تیترا‍ژ سریال "Aski memnu"  زنگ موبایلمه.

چند وقت پیشا بلوتوثش کردم واسه خواهر آقای مدیر عامل که تو اتاق ما کار می‌کنه.

خوشش اومده بود.

الان صداشو از موبایل خانم مهندس(همسر مدیر عامل و به نوعی قدرتمند تر از خودش)

شنیدم.

الان تو شرکت هر وقت این صدارو بشنوم موبایل هر کسی می تونه زنگ زده باشه جز

من...

حالا همه اینا به کنار...تا آخر آگوست چه جوری صبر کنم؟؟؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸

گریه های پشت نقاب مثل همیشه بی صداست....

 

معمولا زنگ که می زنه من خیلی خوب باهاش حرف نمیزنم.

- خوبی؟

- خوبم.

- چه خبر؟

- هیچی...

- چی کار می کنی؟

- کار خاصی نمی‌کنم.

- شام خوردی؟

- نه. نمی خورم. دارم ناهار فردا رو درست می کنم.

- از فلان و بهمان چه خبر؟

(خبر دارم یا ندارم.)

- میای....؟

- نه. کار دارم.

نه که عمدی باشه. نمی تونم. ندارم چیز بیشتری که بریزم توی لحنم.

گاهی چرا...!

- فلان جا خیلی خوش گذشت. فلان خرید گنده رو کردم.

از غصه هام چیزی نمیگم. ولی نمی فهمه آیا؟

دیشب هی گفت چه خبر؟ یه خبری بهش دادم. یعنی دو تا خبر توی هم.

- آهان. خوش خبر باشی. دیگه چه خبر؟

- همین خبری که دادم.

- آره خبر خوبی بود.

- آره.

- آره دیگه.

- خوب کاری نداری؟

- نه خداحافظ.

خبرم اصلا خوشحالش نکرد. ولی سعی کرد خوشحال شه.

راستش اون خبر منو هم خوشحال نکرده بود. ولی نمی دونم دل اون هم مث من با

شنیدن خبر هری ریخت پایین؟ یه حس دلهره و ناامنی بزرگ؟

نگرانمه. زیاد. می دونم.

ولی آدم این حرفا نیست. که دم به دیقه بگه که نگرانه.

کاش می دونستم اون امید داره ته دلش؟ چی فکر می‌کنه؟

با من خیلی فرق داره. تنها چیزی که می دونم اینه. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸

دل ندارم...هیچ....

 

دل ندارم هیچ...می دونستم.

دل ندارم خراشی روی تن کسی ببینم. برخلاف سنگ صبوریتی که برای دل و روح تکه

پاره دوستانم دارم.

نرگس که با اون وضع اومد خونه فقط نشستم. دلم کباب...

بی شرفها...فرشته تر از نرگس پیدا نکرده بودن برای زدن....

دست و صورتش بی نهایت کبود و متورم شده بود. لبخند می زد و می گفت:

 تو غصه نخور مینا....

رفتیم. چهارمین بیمارستان کارمون راه افتاد. ١١:٣٠ شب.

این درد و به کی باید گفت؟ ای خدااااااااااااااااااااااا!!!!!

چقدر رضا کمکمون کرد. اون لحظه می دونستم که به بهترین کسی که می تونستم

زنگ زدم.

جیکمون که نمی تونست دربیاد که هیچ باید فکر می کردیم مشخصات موتوری متواری

رو هم به یاد بیاریم...هیچ معلوم نیست چی بهش زدن...ب ا ت و م نبوده مسلما.

هنوز خیلی نگرانم. اگه  سمی بوده باشه چی...؟

دل ندارم هیچ...که دوستانم ا و ی ن را برایم نقل کنند و من گوش بدم...

که فرشته ترین دختری که میشناسم آش و لاش شود و من در بیمارستانها بدوم و

مدیریت بحران کنم.

خدایا...چه توضیحی داری؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸

گیرم که می زنید.... گیرم که می کشید....

 

اگه با چشمای خودم ندیده بودم باور نمی کردم...

ساعت از ۶ گذشته بود که به سختی خودمو از ایستگاه مترو کشیدم بیرون....

چون ایستگاه آزادی رو بسته بودن همه مردمی که می خواستن برن سمت انقلاب برای

 راهپیمایی اینجا پیاده شدن...

مثلا اومدم از خیابون پشتی برم خونه که نبینم چیزی از صحنه های خشونت.

عرض خیابون رودکی رو با نیروهایی که نمی دونم اسمشون گارده، بسیجه یا هر چی

پوشونده بودن...با فریادهای واینسا!!!! به سمت مردمی که می خواستن تو پیاده رو

بایستن با باتوم حمله می کردن...

من یه صحنه دیدم که یکیشون با باتوم به یه پسری که پای تلفن همگانی بود و می

خواست تلفن بزنه حمله کرد...

به سختی خودمو رسوندم خونه...صدای تیر و گلوله..بوی گاز اشک آور .صدای هلیکوپتر.

صدای بلند شعارهای مردم...از این شعارها تا حالا نشنیده بودم...

بعد صدای فرار مردم به سمت کوچه با شعارهای خفن....

بعد گاردیا پشت سرشون...

یه لحظه فقط از پنجره اینو دیدم که کوچه پر از گاردیه...به نظرم حدود ٢٠ نفری بودن...از

این زاویه ای که من دیدم...زود چراغا رو خاموش کردم...

با باتوم یکی یکی می کوبیدن رو در خونه ها تا فراریا رو بگیرن...

صدای شکستن شیشه ها بود که می ریخت رو زمین...دود غلیظی هم به هوا بود.

پایگاه بسیج نزدیک میدون جمهوری رو آتیش زدن...

همه اینا که میگم مال یه ساعت پیشه...صدای پای آقای همسایه روبرویی که اومد درو

باز کردم...

گفت شما هم جای خواهر ما..نترسی یه وقت...ما اینجاییم ولی شیشه درو شکستن..

 

 من داشتم خودمو برای هر اتفاقی آماده می کردم...خونواده عموم هم مدام زنگ میزدن

 که الان اصلا نمیشه بیایم دنبالت ولی مواظب خودت باش...واقعا نمی شد...

 

تا اینکه اون یکی همخونه آقای همسایه که پلی تکنیکیه در یه عملیات شهادت طلبانه

رفت بیرون و گفت که نه شیشه آپارتمان ما نشکسته...!!!!

الان در شرایطیم که اصلا امکانش نیست که مثلا حتی با آژانس برم خونه عموم یا اونا

بیان دنبالم چون خونه شون خیلی بد جاییه...

سعی می کنم آرامشمو حفظ کنم..

ولی امشب خوابم می بره؟ با هر صدایی فکر می کنم اون وحشیا دارن میریزن تو

 ساختمون..

فردا چی میشه؟

یعنی همه اوباشن..؟همه اغتشاشگرن..؟ فقط شما خوبین؟

آقای همسایه می گفت خودش دیده تو میدون جمهوری تیر اندازی مستقیم بوده...

خدایا!!! این ملت کم زجر نکشیده...

                                                                ٢٢:٣٠ شنبه شب ٣٠ خرداد ١٣٨٨

 

پ.ن: دیشب اصلا خوابم نبرد...همش ترس و لرز داشتم...

  

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

نگرانم....

قبل از ظهر اتفاقی افتاد که حال من تا حدودی (کم نه) گرفته شد.

به هیشکی نگفتم. فقط به مریم اس ام اس زدم.

اونم گفت که عیب نداره زیاد....لبخند

تصمیم گرفتم غصه نخورم.

**********************************************

بازدید کننده‌های مشکوک زیاد شدن....

اصلا دوس ندارم...کی از پلی تکنیک اینجا رو می‌خونه؟ کی از کرج روزی چند بار...؟

میشه به من بگه قبل از اینکه برم خودمو گم و گور کنم؟

نگرانم بابا جان. نگرانم......

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸

ای زن که دلی پر از صفا داری...

 

آرزو همکار منه...یه دختر ناز مهربون...

چند سالی از من کوچیکتره...خیلی دوسش دارم....اونم منو خیلی دوس داره.

سر سال نو امسال نیم ساعت بعد از تحویل زنگ سال نو رو بهم تبریک گفت.

آرزو بعد از عید کلا پکره...کاملا هم معلومه چرا. همه می‌دونیم ولی به روش نمیاریم.

امیر داره اذیتش می‌کنه...این دو تا همکلاسین و باهم رابطه عاطفی خاصی دارن. ولی

 جدیدا امیر تصمیم گرفته کم محلی کنه.

امروز سر ناهار اصلا طاقت نداشتم اشکاشو ببینم.

گفتم: به خدا تو حیفی. چرا اصرار داری با کسی بمونی که قدرتو نمی‌دونه؟

فقط اشک ریخت. گفت: می‌دونم دارم اشتباه می‌کنم.

نگرانم براش. می‌ترسم لطافت روحشو از دست بده.

می‌ترسم به این نتیجه برسه که همه مردا گرگن. و از اینهمه عاطفه و مهربونی و

احساسی  که می‌تونه زندگی یه مردو بهشت کنه یه زندون جهنمی بسازه واسه

خودش.

 

حسی که من الان دارم با تمام وجود باهاش مبارزه می‌کنم بعد از چندین مورد ناگواری

که در اطرافم دیدم.

خوشحالم که هنوز لطافت روحمو کاملا!!!از دست ندادم.

گرچه اصلا خوش باور نیستم.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸

مرا به خانه‌ام ببر...

 

خوب فکر که می‌کنم می بینم همه چیز تموم شده.

فقط یه موقعهایی اسم یکی دو نفر رو که می‌شنوم لرزه به اندامم میفته.

رسما می ترسم.

دلم می‌خواد برم برم پشت یه کوه بزرگ مهربون قایم بشم...

یا مث بچگیا که نصفه شبا می رفتم بابامو بیدار می‌کردم که بیا اونجا یه چیزی هست!

یه سایه تاریکی چیزی...

یا خواب بدی دیدم...حیوون عجیب غریبی داشت منو می‌خورد...نگران

بابام با خوشرویی بیدار می‌شد و میومد سرتختم و باحوصله توضیح می‌داد که نه! پشت

پرده هیچی نیست..همه اون چیزایین که تو روشنایی روز هم بودن....

خواب بدت هم تموم شد...خواب بود...الان دوباره بخواب. چشاتو ببند! آفرین دختر خوب!

البته بوسم هم می‌کرد...

الان جنس ترسام فرق داره...کاش اونقدر ساده می‌شد آروم بشم...

کاش هنوز می‌تونستم به کسی بگم چه کابوس بدی دیدم...

کاش کسی بهم قول می‌داد که دیگه اونا نمی‌تونن منو اذیت کنن...

کاش نیازی به قایم شدن نبودددددد....

دلم امنیتی از این جنس می‌خواد...

دیروز چند لحظه مریم و نی نی این حسو بهم دادن...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸

مثلثات اردیبهشتی...

 

آلفا

اتوبوس داشت تو خیابون "مهیار مهرام" یا همون خیابون مدبر می پیچید و میومد

پایین...هوا خوب بود. باد از پنجره میزد تو صورتم. تنم خسته بود.

آقاهه داشت تو گوشم حرف میزد:

لیسن کرفولی تو اِِ لکچر این ژئولوژی کلس....ولکینوس آر کتگورایزد....سام توکسیک

استیمز...

ولش کن! خسته بودم. از لیسنینگ تستز سوئیچ کردم به آهنگای مورد علاقه م....

اووووو....رسیدم به "رویای آبی" هاتف...چند ماهی می شد که گوش نداده بودم.

همون ترانه ای که پارسال همیشه با سپیده تو آزمایشگاه گوش نمی دادیم چون معتقد

بودیم که برای بستری کردن یک انسان سالم و سر پا کافیه :دی

گوش دادم:

تو رو دوس دداره مث من یا که نه؟

تورو رو چشاش میذاره یا که نه؟

................

یاد من میفتی هیچوقت یا که نه؟ 

 .............................................................

گوش دادم. اتفاقی نیفتاد توی دلم....هیچ اتفاق بزرگی....حتی از جلوی تالار بزرگ

 کشور هم رد شدم...برگشتم تابلوشو نگاه هم کردم....برعکس همیشه که واسه

 خودم بستنی می خریدم و حواس خودمو پرت می کردم...

بعد همون حوالی یه زوج دیدم و بهشون لبخند زدم و حس کردم احتمالا همدیگه رو واقعا

دوس دارن..کمی تا قسمتی دارم به دنیا اعتماد می کنم باز....

البته بماند که بی انصافیه وقتی که تو تنهایی همه اطرافیانت ابدا تنها نیستن...همه

دوستات و همکارات حتما دیت دارن اینروزا... (;

 

تو هم یادت نره امروز یه شنبه ست و دراورژانس بیمارستان اقبال خانمی مهربان منتظر

توئه که بازوهای تورو مورد عنایت قرار بده :دی

 

بتا

من چاره ای جز آشتی با آقای خدا نداشتم...ولی دلم نمی خواست.

 به خدا دلم نمی خواست   ):

خدا از بچگی تو دلم بزرگ شده بود با من...

چه بابای آسی دارم من! یه بار نشد ازش یه سوال بپرسم با بهترین جمله ها جوابمو

 نده....

مهدکودکی بودم که پرسیدم خدا یعنی چی؟ جواب داد: خدا نوره...

کاملا یادمه که نور لامپو نشونش دادم و گفتم یعنی اونجاست؟

 گفت: نه! یعنی همه جا هست...خیلی بزرگه...

بازم پرسیدم: پس کو؟ چرا نمی بینیمش؟

 گفت: چون ما کوچیکیم...

 

بقیه آموزشهای بابا عملی بود...قیافه ش موقع نماز دیدنی بود همیشه..هنوزم هست!

منم همیشه این گود ریلیشن شیپ بودم با آقای خدا...

تا همین اواخر...

.....................

آشتی سخت بود...خیلی سخت...من خیلی کینه ای ام...می دونم.

هنوزم دلم صاف صاف نشده...ولی چاره ای نداشتم...

به قول ونوس جونم:

 هر جوری فکر می کنم می بینم که به نفعمه که قبول کنم کسی دوسم داره و پشتمه

که زورش از همه دنیا بیشتره...

ولی قبول کن آقای خدا.....دو تا امتحان سختتتتتتتتتتتت...خییییییییلی سخخخخخت

ازم گرفتی پشت سرهم...

هنوز نمی دونم پاس شدم یا نه ولی وقتی "رویای آبی" رو گوش دادم و هیچ اتفاق

 بزرگی توی دلم نیفتاد فهمیدم که یه چیزایی یاد گرفتم.

خودت می دونی البته ها! ولی من جای تو بودم یه جایزه‌ای آب نباتی چیزی می دادم

به این شاگرد خوبم....مدال نخواستیم! :پی

ناسلامتی بابا می گفت تو نوری...همه جا هستی...اگه همه چیو دیدی پس چرا

گذاشتی این جوری بشه؟

اصلا ولش کن! ادامه ندم که بازم دعوامون میشه... :دی

 

تتا

لوزان...بارسلونا...لیژ...لووون....مونیخ ....اصلا خود پاریس...

بابا مگه زوره؟ دلم نمی خواد برم....ولی باید برم. )):

هیچ غلطی هم نمی کنم. نه برای رفتن نه برای نرفتن....

 

گاما

هر چی فکر می کنم می بینم که تو هم داری به من رحم نمی کنی...

ناخواسته س می دونم!

ولی کی تموم میشه این زنجیره؟

 تموم که میشه....

 ما کوچیکیم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

دلم دلواپس تنهاییاته...

 

For every child that has been born there is a chance to shine,

And everyone can have a dream until the end of time,

So live for every moment as the world keeps turning round,

And lift your hands up to the sky and say it loud and proud,

"I have been here, read my name, read my name! "

For every child that has been born there is a chance in life,

To try it all and be someone with what we have inside,

So don't give up and don't give in, just give it all instead,

And raise your voice above the crowd and let them know

You've said "I have been here, read my name, read my name;

With all I've got I've taken part, I've made a difference

To the world, I have been here just read my name!"

Endlessly amazing and inventive that we are, we dive the

Deepest oceans and we reach out for the stars,

And one day there will be a man across the universe,

Who'll say "I come from Planet Earth" and these will

Be his words; "I have been here, read my name, read my name;

With all I've got I've taken part, I've made a

Difference to the world, I have been here, just read

My name !"

And when the darkness has to fall and comes the end

Of days, then lift your hands up to the sky and say it

Once again....."I have been here and I have taken part,

I've made a difference to the world I have been here,

Just read my name!"

"I have been here…….just read my name.

I've taken part………..reach for the stars,

Across the universe…..we come from Planet Earth."

  lyrics and song: cris de burg

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٧